روشنفکری

بهانه ا ی برای اندیشیدن

 

تحقیقات اخیر ژنتیکی اینجانب نشان می دهند که عموم اقوام و گروه های جمعیتی ایرانی که در ایران امروزی (و حتی فراتر از مرزهای سیاسی فعلی ایران) ساکن هستند، علیرغم اینکه دارای تفاوتهای جزئی فرهنگی هستند و حتی گاه به زبانهای مختلف هم تکلم می کنند، دارای ریشه ژنتیکی مشترکی هستند و این ریشه مشترک به جمعیتی اولیه که در حدود ده تا یازده هزار سال پیش در قسمتهای جنوب غربی فلات ایران ساکن بوده بر می گردد.

این مطالعات ژنتیک نشان می دهند که شباهت های ژنتیکی ما ایرانیان با اروپائیان نه به دلیل مهاجرت اقوامی از اروپا به ایران (در حدود چهار هزار سال قبل) بلکه به دلیل مهاجرت کشاورزان ایرانی به سمت اروپا (در حدود ده هزار سال قبل) می باشد.

اندکی تفحص در منابع و مدارک تاریخی موجود نشان می دهد که کلمات "آریا و آریائی" به کرات توسط شخصیتهای تاریخی و مورخان داخلی و خارجی مورد استفاده قرار گرفته و دارای معانی مختلفی بوده اند، مثلا به عنوان نامی برای یک جمعیت باستانی در ایران، نامی برای زبان ایران باستان و حتی نامی برای سرزمینی که محل اقامت ایرانیان باستان بوده است به کار رفته است. اسناد و شواهد تاریخی و باستان شناسی نشان می دهد که آریائیان اقوامی مهاجر نبوده اند، بلکه از حدود ده هزار سال قبل در این سرزمین ساکن بوده و مبدا و منشاء بزرگترین ابداعات و نو آوریهای انسان مدرن بوده اند (از جمله ابداع کشاورزی، پیدایش نخستین روستاها و شهرهای کشف شده در جهان، اهلی کردن حیواناتی چون احشام برای اولین بار، ابداع خط و نگارش و بنیان گذاری بزرگترین و اولین تمدنهای پیشرفته بشری در بسیاری از نقاط ایران مانند جیرفت، سیلک، شهر سوخته).

هر چند بررسی دقیق اینکه آریائیان که بوده اند، چه وقت و در کجای سرزمینهای ایران باستان ساکن بوده اند نیاز به تحقیقات جامع زبان شناسان، متخصصان تاریخ و باستان شناسی دارد، امروزه شواهد مختلفی از جمله یافته های باستان شناسی و ژنتیک درستی این فرضیه که اقوامی از سرزمینهای دور اروپائی به فلات ایران مهاجرت کرده اند را به طور جدی مورد سئوال قرار داده و آنرا رد می کنند.

باور بنده اینست که برخی انسان شناسان و زبان شناسان اروپائی برای فرضیه نژادپرستانه خود که قصد توضیح و توجیه ریشه مشترک و نحوه گسترش زبانهای هندو-اروپائی و حتی برتری نژادی برخی اروپائیان را داشته است و برای اصالت بخشیدن به این فرضیه خود نیاز به یک نام اصیل و باستانی داشته اند و نام "آریائی" را که ریشه در زبانهای سانسکریت و ایران باستان دارد را به امانت گرفته و به نوعی مورد سوء استفاده قرار داده اند.

همزمانی این سوء استفاده علمی دانشمندان اروپائی در قرون نوزدهم و بیستم میلادی با سیاستهای ملی گرایانه وقت و تبلیغات وسیع و آموزش اینکه ایرانیان ریشه در جمعیتهای (آریائی) اروپائی دارند، در طول چندین دهه این باور غلط را در ذهن ما ایرانیان ایجاد کرده است که در حدود چهار هزار سال قبل قبایلی که به زبانهای هندو-اروپائی صحبت می کرده اند (و دانشمندان اروپائی آنها را آریائی نام نهاده اند)، از شمال وارد فلات ایران شده و جایگزین اقوام بومی ایران شده اند و ما ایرانیان امروزی از اعقاب این آریائیان مهاجر هستیم. استناد این دانشمندان اروپائی تغییر زبان ایرانیان باستان از دراویدی به هندو-اروپائی در حدود چهار هزار سال پیش است.

تحقیقات بسیار جدید و برجسته ژنتیکی و زبان شناسی نشان می دهند که زبان یک جمعیت براحتی و حتی با حضور فقط ده در صد از مردان مهاجم یا مهاجر که مزیت و برتری نسبی نسبت به جمعیت بومی داشته اند تغییر می کرده است. این مسئله در کنار شواهد مربوط به تغییرات عمده آب و هوائی و خشکسالی بسیار شدید در فلات ایران که منجر به محو تمدنهای جنوب و جنوب شرقی ایران و مهاجرت وسیع ایرانیان به سمت شمال (در حدود چهار هزارو دویست سال قبل) شده اند، می توانند براحتی تغییر زبان رایج در ایران (از زبان دراویدی به هندو-اروپائی) را در حدود چهار هزار سال قبل توجیه کنند.

در پایان و بطور خلاصه اعتقاد بنده اینست که عموم ما ایرانیان از اعقاب آریائیهائی هستیم که از بیش از ده هزار سال قبل در این سرزمین می زیسته اند و بزرگترین تمدنهای انسانی را پایه گذاری کرده اند و تئوری مهاجرت اقوامی از اروپای شرقی به ایران (که به غلط و حتی عمدا توسط عده ای از دانشمندان اروپائی نام آریائی بر آنها نهاده شده) و جایگزینی اقوام بومی توسط آنان یک فرضیه غلط و نژاد پرستانه وارداتی است.

دکتر مازیار اشرفیان بناب

دانشگاه پورتموث - انگلستان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:49  توسط مزدک  | 

 

دوگانگی های انقلاب مشروطیت

 انقلاب مشروطیت حاصل ائتلاف نیروهای سنتی و نوگرا بود و به همین دلیل دچار نوعی دوگانگی در اهداف و عملکرد خود بود.  هدف اصلی انقلاب مشروطیت تحدید قدرت خودکامه و مقید کردن آن به قانون و رها کردن کشور از سیطره نیروهای خارجی بود.  نوگرایان برای نیل به این اهداف به دنبال تحقق ایده هایی مانند مشروطیت، قانون، آزادی، ایجاد یک نظام سیاسی یکپارچه و منسجم  و حکومت مرکزی مقتدر و کارآ بودند که بتواند موجباب توسعه اقتصادی و سیاسی کشور را فراهم آورد.  اما نیروهای سنتی تحقق اهداف انقلاب مشروطه را در اجرای شریعت، برقراری عدالت و قطع دخالت و سیطره اجانب میجستند.     

 آشنایی ایران با پیشرفت خیره کننده جهان غرب، اندیشمندان و مردم ایران را به تعمق در مورد علل عقب افتادگی جوامع اسلامی واداشت.  در برابر این پرسمان سه گروهبندی اصلی شکل گرفت.  یک گروه  اسلام را دلیل اصلی عقب ماندگی این جوامع دانستند، گروه دوم در صدد قرائتی جدید از اسلام برآمدند که با تجدد سازگار باشد وگروه سوم، یعنی بنیادگرایان، تهاجم بیگانه در ابعاد فرهنگی؛ سیاسی، نظامی و اقتصادی را عامل اصلی انحطاط جوامع اسلامی دانستند.  به باور بنیادگرایان دین گوهری ثابت دارد و تنها یک تفسیر از آن ممکن است که همان تفسیر گذشتگان است.  از این منظر پسرفت جامعه اسلامی نه تنها ناشی از فرهنگ خودی نیست، بلکه به سبب کنارگذاردن و یا تحریف آن است. 

 گفتمان سنتی قدرت بر دوپایه دین و سلطنت استوار بود. جنبش مشروطیت توانست عنصر اراده مردم را وارد گفتمان قدرت کند  و ساختار قدرت را برسه پایه مردم، دین و سلطنت استوار سازد.  به این ترتیب انقلاب مشروطیت نقطه عطفی در تاریخ تحول دولت در ایران محسوب میشود که مرزهای گفتمان سنتی قدرت را  به میزان قابل توجهی به عقب راند و ساختار قدرت را بر پایه جدیدی استوار کرد.  اما مشروطیت نتوانست عناصر سنتی را از گفتمان و ساختارقدرت خارج سازد.  حضورعناصر قدیم در گفتمان قدرت، ساخت قدرت در نظام مشروطیت را دوگانه ساخت.  نمود و پیآمد این امر را میتوان در مفاهیم پایه ای مشروطیت، یعنی نهاد سلطنت، قانون، مجلس شورا،  برابری در برابر قانون و آزادی مشاهده کرد.

 مشروطیت با تقسیم سلطنت به دو نوع مطلقه استبدادی و مشروطه در صدد محدود کردن اختیارات این نهاد به قانون اساسی و اراده مردم برآمد.  با وجود تاکید مشروطه خواهان بر نقش اراده ملت در قدرت سلطنت، جنبش مشروطه خواهی نتوانست پیوند سلطنت را با آسمان قطع کند.  در اصل سی و پنجم متمم قانون اساسی آمده است که "سلطنت ودیعه ای است که به موهبت الهی از طرف ملت به شخص پادشاه تفویض شده است".   افزون بر این، طبق اصل چهل و چهارم شخص پادشاه از مسئولیت مبرا است، درحالیکه طی مفاد قانون اساسی پادشاه ازاختیاراتی نظیر قانون گذاری و انحلال مجلس برخوردار میباشد.

 همانطور که در فصل پیش گفته شد، اندیشه سیاسی شیعه دارای دو رهیافت اصلی سلبی و ایجابی است که رهیافت ایجابی خود دارای دوگرایش «سلطنت مشروعه» و «ولایت انتصابی عامه فقیه» است.  از منظر رهیافت سلبی حکومت مطلوب تنها با حضور امام معصوم قابل تحقق میباشد و در غیاب وی هر نوع حکومتی خصلت جائرانه، ستمکارانه و نا به حق دارد.   از این دیدگاه، ماهیت جوری سلطنت حتی با اذن فقیه جامع الشرایط نیز تغییر نخواهد کرد، زیرا قلمرو ولایت فقیه امور سلطانی را دربرنمیگیرد و از محدوده حسبیه و قضاوت تجاوز نمیکند.  از سوی دیگر، بر اساس وجه نخست  رهیافت ایجابی، یعنی «سلطنت مشروعه» که بر پایه اندیشه «اذن به سلطان» استوار است، با اجازه (اذن) ولی فقیه و یا مجتهدین واجدالشرایط، سلطان میتواند درغیبت امام معصوم  در حکومت و سلطنت تصرف کند، مشروط برآنکه سلطنت را برای حفظ، پاسداری و ترویج دین اسلام بکار گیرد.  وجه دوم  رهیافت ایجابی، یعنی «ولایت انتصابی عامه فقیه»، از این فراتر میرود و امر حکومت و ولایت سیاسی را درعصرغیبت امام معصوم به ولی فقیه واگذار میکند و به این ترتیب دامنه ولایت فقها را به امور سلطانی گسترش میدهد.

 دردوره مشروطیت، بمنظور مبارزه با استبداد و سلطنت مطلقه عده ای ازعلما و روحانیون به رهیافت ایجابی روی آوردند و شعار سلطنت مشروعه را مطرح ساختند.  نظریه پردازان این گروه  مشروطیت را حاکمیت قانون بشری تفسیر میکردند و از این جهت آنرا با نظام معنایی اسلام قابل جمع نمیدانستند.  از سوی دیگر، عده ای دیگراز روحانیون مانند آخوند خراسانی، میرزا عبدالله مازندرانی، نائینی و محلاتی با تاکید برعنصرعقل در شریعت تلاش کردند تا راهی میانه در بین گرایش های سلبی و ایجابی جستجو کنند که مستلزم تن دادن به حکومتهای مستبد و ستمکار نباشد و اسلام را با گفتمان تجدد سازگار سازد. 

 برای مثال محلاتی حکومت را متشکل از سه نوع ، سلطنت مطلقه الهی، سلطنت مشروطه و سلطنت مطلقه استبدادی میداند که نوع اول آن به انبیا و امامان اختصاص دارد.  محلاتی حکومت آرمانی شیعه را به لحاظ مطلق بودن اختیارات حاکم از نوع استبدادی و به لحاظ کارکرد و تامین مصالح عمومی همانند مشروطه میداند.  نائینی از این فراتر میرود، تمیز بین حکومت در عصر حضور و غیبت معصومان را کنار میگذارد و حکومت، چه حکومت انبیا و امامان و چه حکومتهای بعد از آنها را اساسا امری ولایتی میداند.  از این منظر، ماهیت ولایت سیاسی مانند تولیت و سرپرستی موقوفات است یعنی حکومت یا دولت مانند متولی موقوفه نسبت به کسانی که وقف بر آنها صورت میگیرد، ولایت ندارند بلکه تولیت و سرپرستی آن محدود به نظم، حفظ موقوفه (مملکت) و ایجاد برابری بین صاحبان حق است. به این ترتیب نائینی میکوشد تا مالکیت دولت بر اتباع را حذف و دولت را به نهادی از مردم و برای مردم تبدیل کند. نائینی فسادآور بودن قدرت مطلق را پذیرفته و جلوگیری از آن را  ضروری  میداند.[۱]    

 اما تلاشهای فوق به لحاظ نظری از انسجام لازم و به لحاظ عملی ازقدرت کافی برخوردار نبودند تا بتوانند به گفتمان غالب تبدیل شوند.  علمای مشروطیت برای همخوان کردن مشروطیت با نظام فکری اسلام به دخل و تصرف در معنای مشروطیت پرداختند تا آنرا نسبت به نهاد دین و شریعت اسلام مقید و نظارت پذیر سازند.  حتی نائینی نیز مشروطیت را با صفات «مقیده، محدوده، عادله، مسئوله و دستوریه» همراه میکند.[۲] 

 در مفهوم غربی مشروطیت، مشروعیت اقتدار، یعنی مشروعیت حق حکومت و امرکردن از اراده مردم و عقل بشری برمیخیزد، در صورتیکه در آرا نائینی مانند سایرعلمای شیعه، در تحلیل نهایی مشروعیت اقتدار از انطباق با شریعت برمیخیزد و شریعت منبع حق شناسی است.  نائینی حکومت را از مقوله سرپرستی موقوفات میداند اما در برابر این سوال که این حق را چه کسی و چگونه به حاکم داده است و مالک آن کیست پاسخی دوگانه میدهد.  وی بر حقوق مردم در نظارت بر حکومت تاکید میکند. اما از سوی دیگر حکومت را حقی الهی میداند که از ناحیه خداوند به پیامبر و امامان واگذار شده است.  به عبارت دیگر، هیچکس حق ولایت و فرمان دادن بر دیگران را جز با اذن خداوند ندارد.  پیامبر و امامان به این اعتبار که از ناحیه خداوند منصوب شده اند دارای ولایت اند.  در واقع وی مانند ایجابی ها حکومت و سلطنت را تنها با اذن فقیه مشروع میداند.  اما در راستای جنبش مشروطیت تاکید میکند که سلطنت "مشروطه" به دلیل محدود شدن حوزه اختیارات حاکم و مقید شدن آن به قانون و نظارت عمومی از ظلم فارغ بوده و به آستانه مشروعیت نزدیکتر است.  همچنین نائینی، مانند شیخ انصاری، مجتهد سلبی، ولایت فقها را در عصر غیبت محدود به امور حسبیه میداند، گرچه دایره آنرا گسترده تر از شیخ  انصاری تعریف میکند. بعلاوه از دید نائینی تصدی شخص مجتهد در امور حسبیه لازم نیست و تنها اجازه او کافی است.

 همانطورکه درپیش گفته شد این تلاشها همه برای یافتن رهیافتی بین گرایشهای سلبی و ایجابی بود که با مقتضیات جنبش مشروطه خواهی سازگار باشد.  اما این تلاشها چون همچنان در چارچوب متداول اجتهاد باقی ماندند نتوانستند خود را از چنگ محدودیت های پایه ای شریعت رها سازند.  در دولت مدرن مشروعیت حکومت از مردم برمیخیزد. در دیدگاه فوق مشروعیت حکومت دارای خواستگاهی الهی است که از طریق پیامبر به انسان واگذار شده  و حدود آن در شریعت تعیین شده است.   چون فهم شریعت تنها از عهده مجتهدان برمیآید حکومت میبایست با اذن ایشان و با نظارت آنها انجام پذیرد.  در حاشیه، مردم نیز دراعمال حاکمیت و تعیین خط مشی سهیم اند، اما حدود این سهم مقید به شریعت است و توسط فقیه تعیین میگردد.       

 در گفتمان مدرن، قانون موضوعه بر بنیادهای قرارداد اجتماعی و اراده مردم بمنظور حفظ نظم و برقراری عدالت، استوار است.  در این چارچوب، اداره امورجامعه تابع اراده خودکامه شاه یا حاکم سیاسی نیست،  بلکه حوزه عمومی تحت پوشش قانون قرار دارد و توسط مجموعه قوانین مدونی اداره میشود که مشروعیت آنها ازاراده انسان برمیخیزد.  اما درگفتمان سنتی قانون دارای منشا الهی است.  بالاترین و کامل ترین قانون، قانون الهی است که توسط پیامبر بر مردم آشکار شده است.  فهم قانون شریعت امری تخصصی است که تنها از عهده عالمان و مجتهدان بر میآید.  بر این مبنی، اساسا هیچ ضرورتی به وضع قانون برای ایجاد نظم و برقراری عدالت وجود ندارد.  برعکس، چنین کاری دخالت در دین و بدعت محسوب میشود که جلوگیری از آن وظیفه شرعی است.  در این چارچوب، وظیفه سلطنت حفظ و پاسداری از نهاد دین و شریعت است. 

 بدین سان، درساخت قدیم قدرت در ایران تنها نظام حقوقی و قانونی منسجم و مدون، شریعت بود که عمدتا ناظر بر مناسبات خصوصی است  و در حوزه عمومی از کارآیی محدودی برخوردار میباشد.  حوزه عمومی عمدتا توسط نهاد سلطنت و برپایه قوانینی اداره میشد که منسجم و مدون نبودند و تحت اراده خودکامه پادشاه قرار داشتند.  در چنین بستری، انقلاب مشروطه قانون را بر پایه قرارداد اجتماعی و اراداه مردم استوار ساخت.  اما به دلیل قدرت نیروهای سنتی ناچار شد تا «قانون متکی بر قرارداد اجتماعی و اراده مردم» را به نهاد دین مقید سازد و آنرا به گونه ای تعبیر کند که با شریعت و خواست نهاد سلطنت سازگار باشد.  در اصل بیست و هفتم قانون اساسی آمده است که "قوه مقننه که مخصوص است به وضع و تهذیب قوانین و این قوه ناشی میشود از اعلیحضرت شاهنشاهی، مجلس شورای ملی و مجلس سنا و هریک از این سه منشا حق انشاء قانون دارد و لی استقرار آن موقوف است به عدم مخالفت با موازین شرعیه و تصویب مجلسین و توشیح به صحه همایونی..."

 بمنظور مبارزه با استبداد و خودکامگی، روشنفکران و مبارزین مشروطه خواه، با الهام از تجربه جهان غرب کوشیدند تا حوزه عمومی را تحت پوشش حکومت قانون درآورند. رساله تنظیمات ملکم خان و رساله «یک کلمه» مستشارالدوله تبریزی دو نمونه برجسته از این کوشش ها میباشند.  اما درپیشبرد این امر مشروطه خواهان به سرعت با دیوارهای بلند سنت مواجه شدند.  سنتگرایان، مانند شیخ فضل الله نوری  برآن بودند که نظم معاش میبایست به گونه ای باشد که نظم معاد را برهم نزند و چنین کاری تنها برپایه قانون الهی میسراست که توسط پیامبر به بشر ابلاغ شده است. به عبارت دیگر، احکام و مقررات اسلام جامع وابدی میباشند وهر قانونی جز شریعت مغایر با اسلام است.  بمنظورعبوراز این سد روشنفکران مشروطه تلاش کردند تا مفهوم مدرن قانون را با شریعت اسلام سازگارکنند و به این ترتیب مفهومی دوگانه از قانون بوجود آوردند. 

 بمنظور سازگار کردن شریعت با مقتضیات انقلاب مشروطیت، تلاشهای متعددی توسط مجتهدین و روشنفکران صورت گرفت.  اما همه آنها دارای یک کاستی اساسی بودند که آنرا میتوان در نظریه نائینی که از اهمیت پایه ای برخوردار است مشاهده کرد.  نائینی بین دو دسته نیاز انسان و به تبع آن، دو دوسته قانون تمیز قائل شد.  نیازهای ثابت که حوزه قوانین ثابت، یعنی نصوص دینی و قانون شریعت میباشند و نیازهای متغیرکه حوزه قوانین موضوعه و عرفی میباشند.  به این ترتیب نائینی ضرورت قانون مدون عرفی را پذیرفت و آنرا دستوری تفسیر کرد که کارکرد آن محدود ساختن قدرت و تفکیک حوزه عمومی از حوزه خصوصی است.  در مقایسه با موضع سنتگرایان این گامی مهم به پیش بود.  اما بمنظور سازگار کردن قانون بشری با قانون شریعت، نائینی در تحلیل نهایی به ناچار تاکید ورزید که قوانین موضوعه چنانچه به حوزه نخست، یعنی نیازهای ثابت مربوط شوند میبایست با شریعت منطبق باشند و چنانچه به حوزه دوم، یعنی نیازهای متغیر مربوط شوند میبایست با شریعت در تضاد نباشند که تشخیص هر دو مورد بر عهده فقها است.  به این ترتیب قانون موضوعه عملا ملزم به پیروی از قانون شریعت گردید.  برای مقابله با این مشکل نائینی اضافه کرد که برای تشخیص سازگاری قوانین موضوعه با قوانین شرع تنها نظارت فقها کافی است.  اما واقعیت آن است که در این چارچوب نظری قانون موضوعه دارای نقشی حاشیه ای است که درصورت پافشاری فقها نقش آن میتواند به تبعیت مطلق از شرع  کاسته شود و عملا بی خاصیت و بی مورد گردد.  این برداشت از قانون با مفهوم قانون در گفتمان مدرن اساسا متفاوت است.

 

    [۱ عبدالهادی حائری، تشیع و مشروطیت در ایران

[۲]   حسین زرگری نژاد، 1374، رسائل مشروطیت، انتشارات کویر

[۳]   برای مقید کردن مصوبات مجلس به قوانین شریعت طرحهای مختلفی مطرح گشت.  برای مثال، سید لاری بر ریاست فقیه بر مجلس تاکید میکرد.  طرح دیگر آن بود که نظارت نهاد دین از طریق حجج اسلام که در مجلس بودند اعمال شود.  از سوی دیگر، شیخ فضل الله نوری خواهان تشکیل یک هیئت پنج نفره از علمای درجه اول با حق وتو بود که همیشه بیرون از مجلس کلیه قوانین را بررسی و آنجه را که به شناخت آنها مغایر با شریعت اسلام میباشد رد کنند.  آنچه به تصویب رسید عملا طرح شیخ  فضل الله نوری بود، با این تفاوت که بنا شد هیئت نظارت نیز عضو مجلس باشد.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 13:25  توسط مزدک  | 

 

دکتر هادی زمانی اقتصاددان بین المللی و کارشناس بانک جهانی که مدت ها  مشاور ارشد اقتصادی دولتهای سنگاپور و مالزی و سایر کشور های در حال توسعه بوده است اخیرا کتابی در لندن به چاپ رسانده اند که طی دو سه هفته گذشته مجالی یافتم که آن را مطالعه کنم . نام این کتاب " موانع تکوین دولت مدرن و توسعه اقتصادی در ایران " نام دارد . این کتاب مشتمل بر ۱۸ فصل است که در این بخش ها ایشان تفصیلا به بررسی علل عدم توفیق مدرنیته و عدم تکوین توسعه در کشور پرداخته است . بخش شانزدهم این کتاب تحت عنوان "تحول ساختار قدرت در مشروطیت " بحثی است که مستقیما به قضیه روشنفکری در این دوران و دلایل عدم توفیق کامل نهضت مشروطیت پرداخته است . سعی خواهم کرد این بخش از کتاب را طی چند قسمت تقدیم خوانندگان وبلاگ نمایم . باشد که مفید افتد .....

                                                                                                   قسمت اول

درآمد

 

انقلاب مشروطیت حاصل ائتلاف نیروهای سنتی و نوگرا بود و به همین دلیل نوعی دوگانگی در اهداف و نگرش، آنرا از درون تضعیف کرد.  اهداف اصلی انقلاب مشروطه عبارت بودند از مبارزه با استبداد و تحدید قدرت مطلقه و خودکامه سلطنت و ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر و کارآ مد که بتواند تمامیت ارضی و استقلال کشور را در برابر قدرت فزاینده غرب حفظ کرده و موجبات ترقی کشور را فراهم آورد.  نوگرایان تحقق این اهداف را در قانون متکی بر اراده مردم، مشروطیت قدرت و پیروی آن از قانون، برابری در برابر قانون، آزادی سیاسی و نوسازی فرهنگی و سیاسی کشور جستجو میکردند.  درحالیکه نیروهای سنتی، یعنی مشروعه خواهان، تحقق این اهداف را در مقید شدن سلطنت به شریعت و احیای اسلام میدانستند و نیروهای میانه رو، یعنی اکثریت مشروطه خواهان در پی بازخوانی اسلام و درآمیختن مفاهیم نو و کهنه برآمدند.     

پروژه مشروطه به دلیل دوگانگی و تناقض های درونی خود، قدرت نیروهای سنتی، کشمکش بین مشروعه و مشروطه خواهان، رقابتهای مخرب بین مشروطه خواهان و مداخله کشورهای خارجی، به بحرانهای اقتصادی و سیاسی شدید و از هم گسیختگی اوضاع داخلی انجامید و نهایتا در نهادینه کردن مردم سالاری شکست خورد و نتوانست به اهداف خود جامه عمل بپوشاند.

با اینهمه، جنبش مشروطه مرزهای گفتمان سنتی قدرت را به عقب راند و با تغییر ساختار قدرت  از« دین – سلطنت » به « دین – سلطنت – مردم»، یعنی با وارد کردن عنصر اراده مردم به  ساختار قدرت قدیم،  ساختار قدرت را دگرگون کرد.  به این ترتیب، انقلاب مشروطیت مرز ایران قدیم و ایران جدید و مقدمه تکوین دولت مدرن مطلقه و نقطه آغاز شکل گیری دولت مدرن در ایران محسوب میشود.

گسست در ساختار سنتی قدرت

تجربه اصلاحات در ایران به دوران صفوی باز میگردد.  اما تا پیش از مشروطیت اصلاحات عمدتا وابسته به نهاد سلطنت و تابع تمایلات آن بود.  این اصلاحات غالبا مقطعی و کوتاه مدت بودند و با تصمیم شاه آغاز و متوقف میشدند.  تلاشهای عباس میرزا، قائم مقام فراهانی (معروف به میرزا تقی خان امیرکبیر) و سپهسالار از نمونه های برجسته برنامه اصلاحات در این دوره میباشند.  برنامه نوسازی دولت در واقع با عباس میرزا آغاز شد و پس از مرگ او توسط قائم مقام دنبال شد.  تلاش برای نوسازی دولت با قتل قائم مقام متوقف شد، اما پس از چندی دوباره آغاز گردید و تا به قدرت رسیدن ناصرالدین شاه ادامه داشت.  بی شک صدارت امیرکبیر نقطه عطفی در برنامه اصلاحات ایران بود.  اصلاحات امیر کبیر فراگیر بود و همه نهادها از جمله دیوانسالاری را در بر میگرفت، اما دغدغه اصلی اصلاحات امیر کبیر ایجاد تمرکز در حاکمیت و اصلاح نهاد دولت بود.   [1]   از سوی دیگر، گرایش کلی اصلاحات میرزا تقی خان ایجاد تناسب در رابطه ایران با کشورهای غربی بود. اصلاحات سپهسالار نیز دارای گرایش مشابهی بود.  تقریبا تمامی این اصلاحات با مخالفت ائتلافی از نیروهای طبقات بالای جامعه و نیروهای خارجی که از برنامه اصلاحات زیان میدند مواجه شدند و نهایتا به شکست انجامیدند.  

رشد شتابان سرمایه داری درغرب از یکسو و ضعف دولت مرکزی ایران از سوی دیگر موجب وابستگی شدید ایران به دولت های خارجی شده بود و به نحوی انکار ناپذیر تمامیت ارضی و استقلال سیاسی کشور را تهدید میکرد.  ایران با سرعت در سراشیب انحطاط  و فروپاشی فرو میغلتید  ولی نیروهای سیاسی نمیتوانستند با تدوین یک استراتژی درست و برنامه مطلوب برای اصلاحات، کشور را از سرنوشت محتومی که در انتظار آن بود نجات دهند.  تلاشهای اصلاحگران یکی پس از دیگری به شکست میانجامید، زیرا  همه آنها در صدد اصلاح ایران در چارچوب ساختار سنتی قدرت بودند.  اما گفتمان سنتی قدرت پاسخگوی دوران جدید نبود.  ساخت قدیمی قدرت، به ویژه سلطنت مطلقه که با نهاد دین درآمیخته بود در برابر تغییرات و اصلاحات مقاومت نشان میداد. 

مقابله با مخاطرات جهان نوین مستلزم ایجاد ارتش منظم و سازمان یافته، بوروکراسی قانونمند، کارآمد و شایسته سالار، گسترش شهر نشینی ، ایجاد سیستمهای مالیاتی نوین،  نوسازی نظام آموزشی، تحول شیوه های تولید و مصرف، جداسازی نهادهای دین و دولت و انتقال مرجعیت قدرت سیاسی به قانون و مردم بود.  اما غالب این مقتضیات، به ویژه ایجاد ارتش منظم، تقویت مرکزیت حکومت و گسترش شهر نشینی با صورتبندی قبیله ای آشکارا درتضاد بودند.  افزون بر این، دیوانسالاری ساخت قدیم قدرت که متکی بر مناسبات پاتریمونیالیستی بود و شاه  با آن مانند ملک شخصی خود رفتار میکرد نمیتوانست پاسخگوی مقتضیات جهان نوین باشد.  اقتصاد سنتی نیز یارای مقابله با اقتصاد رو به رشد کشورهای اروپایی را نداشت.  هماوردی با غرب نیازمند دانش و فنآوری جدیدی بود که شکوفایی و بالندگی آن بر پایه نظام آموزشی سنتی میسر نبود.  مقابله با مخاطرات جهان نوین مستلزم تحولات پایه ای و گسترده در ساختار اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کشور بود، اما درهم آمیختگی نهادهای دین و دولت به صورت مانعی در برابر انجام تحولات عمل میکرد.     

در سده نوزده پیشرفتهای خیره کننده جهان غرب درعرصه دانش و فن آوری و بسط گفتمان تجدد که از اروپای غربی برخاسته بود وبا سرعت به سایر نقاط جهان در حال گسترش بود، از یکسو و وضعیت رقت بار اقتصادی، سیاسی و اجتماعی ایران و شکست پی در پی اصلاح طلبان از سوی دیگر، ضعف های گفتمان سنتی قدرت در ایران را آشکار و پایه های آنرا متزلزل کرد.  ساخت سنتی قدرت از درون و بیرون در معرض آسیب های جدی قرار گرفت.  از داخل به دلیل شکست برنامه های نوسازی اندیشه اصلاحی تضعیف و اندیشه انقلابی چیره گشت.  از بیرون به دلیل رقابت روس و انگلیس تمامیت ارضی ایران در معرض خطر قرار گرفت.  بدین ترتیب نظام  کهنه ترک برداشت و پایه های ساختار قدرت سنتی، یعنی سیطره نظام قبیله ای، بوروکراسی پاتریمونیالیستی، اقتصاد خراجی، درهم آمیختگی نهادهای دین و دولت، به ویژه سرشت استبدادی و خودکامگی سلطنت با سرعت تحت ضربات شدید و متعدد قرار گرفتند. 

در دوران قاجار در اثر تماس بیشتر ایران با جهان غرب و بسط گفتمان تجدد که با سرعت ازغرب به سایر نقاط جهان، از جمله آسیا درحال گسترش بود،  به ویژه در اثر همسایگی ایران با دو کشور در حال انقلاب یعنی روسیه و ترکیه عثمانی و پیوند ایرانی ها با مصر و هندوستان و آگاهی از رویدادهای سیاسی و اجتماعی در ژاپن و چین،  اقشار نوگرایی در ایران پدیدار شدند که خواهان تحولات پایه ای در ساختار قدرت، بر اساس جدایی دین از دولت، حکومت قانون، مردمسالاری، ایجاد یک حکومت مرکزی قوی و کارآمد و نوسازی همه جانبه ایران بودند. 

همزمان، بخش بزرگی از نیروهای مذهبی که عمدتا دارای پایگاه سنتی بودند و به دلیل گسترش سریع قدرت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی غرب دل نگران سرنوشت کشور و موقعیت اجتماعی و سیاسی خود بودند، به صف منتقدین سلطنت استبدادی و خودکامه پیوستند.  تا پایان قرن نوزدهم روابط روحانیون با سلطنت عمدتا بر پایه همکاری قرار داشت.  اما در اواخر سده نوزدهم برداشت روحانیت از پادشاهان قاجار به تدریج دگرگون شد، بصورتیکه در این دوره روحانیون، حکومت قاجار را به چشم دولتی مینگریستند که با قدرتهای نامسلمان همکاری میکند. 

در چنین شرایطی، جنبش مشروطیت، بر پایه یک اتحاد گسترده بین نیروهای سنتی و نوگرا، استراتژی اصلاحات ایران را از چارچوب تنگ ساختار سنتی قدرت خارج کرد و با هدف قرار دادن ساختار سنتی قدرت، یعنی سلطنت مطلقه و خودکامه که با نهاد دین درهم آمیخته بود افق جدیدی در برابر برنامه اصلاحات ایران گشود تا کشور را از چنگال وابستگی و عقب ماندگی نجات دهد.

 

[1]   فریدون آدمیت در بیان برنامه اصلاحات امیر کبیر مینویسد اقدامات امیر عبارتند از: استقرار امنیت، اصلاح امور مالیه و تعدیل بودجه، تنظیم سپاه با اسلوب جدید اروپا، احداث کارخانه های اسلحه سازی، اصلاح امور قضایی، جرح و تعدیل محاضر شرع، جلوگیری از شکنجه و جور حکام، تاسیس چاپارخانه، تاسیس دارالفنون و نشر علوم جدید، استخدام استادان اروپایی، ترویج ترجمه و انتشار کتب علمی، ایجاد روزنامه و انتشار کتب مفید، ترویج ساده نویسی، بنای بیمارستان و تلقیح عمومی مایه آبله، احیا و مرمت ابنیه تاریخی، مبارزه با ارتشا یعنی مزمن ترین درد اجتماعی ایران، کاستن نفوذ روحانیت، مخالفت با اصول کهنه پرستی و تعزیه خوانی، تقویت بنیه اقتصادی کشور، ترویج صنایع جدید، فرستادن صنعتگر به روسیه، استخراج معادن، بسط فلاحت و آبیاری، توسعه تجارت داخلی و خارجی، کوتاه کردن دست اجانب در امور کشور، تعیین مشی سیاسی معین در سیاست خارجی، ..."  فریدون آدمیت، امیر کبیر و ایران، شرکت سهامی چاپ 1323.

 

                                                                                                    ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 12:11  توسط مزدک  | 

 

۳ - اندیشه سیاسی

میرزا فتحعلی آخوندزاده " اندیشه ساز فلسفه ناسیونالیسم جدید ، مروج اصول مشروطیت و حکومت قانون است ، نماینده فلسفه سیاست عقلی عرفی (socularism) است و از جهاتی پیشرو همه متفکران ایران و مصر و عثمانی است ... " میرزا فتحعلی رساله مکتوبات کمال الدوله را در 1280 نوشت ، جوهر این رساله انتقاد از سیاست و روش حکومت یعنی مهمترین بنیاد های اجتماعی است . و انگیزه نویسنده ، پرورش هوشیاری تاریخی است ... ایجاد تفکر ملی و اصلاح و ترقی جامعه است در حال و آینده ، می خواست استبداد سیاسی تغییر پذیرد و مشروطیت و حکومت قانون جایگزین آن گردد ، ظلمت جهل بر افتد و اصلاح دین از راه مبارزه با اندیشه های خرافی تحقق یابد ، ... و بالاخره پرده اوهام را از میان برداریم و به روشنسرای خرد گام نهیم ..."

آخوند زاده در مکتوب اول خود از گذشته ایران و عظمت باستانی آن یاد می کند ، و از اینکه ایران اکنون در راه زوال و نیستی سیر می کند متاثر است ، و می نویسد : " حیف بر تو ای ایران ... زمین تو خراب ، و اهل تو نادان و از فرهنگ و تمدن جهان بی خبر ، و از نعمت آزادی محروم و پادشاه تو دیسپوت (یعنی مستبد) است ، تاثیر ظلم و استبداد ، و زور تعصب و جاهلیت موجب ضعف و ناتوانی تو شده و جوهر قابلیت تو را زنگ آلود و به دنائت طبع و رزالت و ذلت و عبودیت و تملق و ریا و نفاق و مکر و خدعه و جبن و تقیه ، خوگر ساخته است . و جمیع حسنه را از صداقت و عدالت و رفاه و جوانمردی و شجاعت و علوطلبی و بلند همتی و بی طمعی ، از طبیعت تو سلب کرده و طبیعت تو را با ضد این صفات محموده ، مخمر نموده است و یحتمل چندین صد سال خواهد گذشت که تو رونق نخواهی یافت و به آسایش و سعادت نخواهی رسید ، و ملت تو با ملل پیش رفته و متمدن برابر نخواهد شد ..."

او که متفکر با هدفی است ، جهت سخنش معطوف به دو معنی عمده است : بیدادگری دولت ، و تعصب بعضی از روحانیون درباری . این دو عامل ، سبب ویرانی و ناتوانی کشور و انحطاط اخلاق ملت گشته است ...

میرزا فتحعلی آخوندزاده که از فساد و زراندوزی و مظالم نامحدود آخرین شهریاران ساسانی ، و اختلاف شدید طبقاتی در آن دوران ، و بیدادگری موبدان زرتشتی و فئودالها اطلاع کافی ندارد ، عامل اصلی انحطاط و تنزل ایرانیان را ، حمله اعراب و شکست ایرانیان از تازیان می شناسد ، غافل از اینکه نهضت اسلامی و حمله اعراب به ایران در این دوران تاریخی ، با تمام خرابی هایی که به بار آورد موجب انقلاب و تحول اساسی در وضع سیاسی و اجتماعی ایران گردید ، نظام خشک و تغییر ناپذیر طبقاتی فرو ریخت ، و شرکت مردم در امور اجتماعی و سیاسی بیشتر شد . در عهد خلافت امویان و عباسیان با وجود مظالم خلفا و عمال آنها بار دیگر اوضاع طبقاتی عصر ساسانیان تجدید نگردید و طبقه متوسط و پایین اجتماع بیش از پیش در فعالیت های سیاسی و اجتماعی شرکت جستند . چنانکه یعقوب لیث صفاری از رویگری به فرمانروایی و شهریاری رسید و سامانیان در راه استقلال سیاسی و احیای زبان و ادبیات فارسی قدم های اساسی برداشتند .

آخوند زاده در مورد حمله تازیان با لختی تعصب آمیز چنین داوری می کند : " عرب های برهنه و گرسنه ، تمد ن ایران را ویران ساختند و سعادت اهل ایران را ، این راهزنان ، بر باد دادند و مشتی خیالات جفنگ و عقاید پوچ به ارمغان آوردند . انحطاط اخلاقی و معنوی امروزه ما را فردوسی علیه الرحمه هشتصد سال قبل از این ... به الهام دانسته بود . " اینجا بیست و سه بیت از فردوسی نقل کرده از جمله :

چو با تخت منبر برابر شود

همه نام بوبکر و عمر شود

زپیمان بگردند و وز راستی

گرامی شود کژی و کاستی

رباید همی این از آن ، آن از این

زنفرین ندانند باز آفرین

بریزند خون از پی خواسته

شود روزگار بد آراسته

زیان کسان از پی شود خویش

بجویند و دین آندر آرند پیش

چو بسیار از این داستان بگذرد

 کسی سوی آزادگان ننگرد

در تایید نظر فردوسی که عرب برای نهب کردن و خوردن مال مردم ، دین را وسیله کرده بود شاهد معتمد نوشته ابن خلدون است که هنر تازیان را تنها یغما گری می داند . و از اینکه ایرانیان فریب این قوم ، بیابانگرد را خورده اند اظهار تاسف می کند و می نویسد " ... افسوس از این نوع نادانی که ما داریم ..." ندای میرزا فتحعلی از گوشه قفقاز در دل موبدان پارسی هند اثر کرده ، پشوتن جی ، مترجم کتاب " دین گرد " و جاماسب جی مولف فرهنگ پهلوی ، از جانب کل طایفه پارسیان ، میرزا فتحعلی را درود گفتند و آن مرد نیکو نهاد را از" از باستان و راستان جهان به یادگار شمردند ..."

آخوند زاده در پاسخ مخالفان خود می گوید : " من دشمن دین و دولت نیستم ، من جان نثار و دوستدار ملت و دولتم . منظورم رفع جهالت است و ازبین بردن کلیه موانع ترقی در علوم و فنون و سایر جهات است از قبیل تامین عدالت و رفاهیت و ثروت و آزادی برای ملت و عمران و آبادی وطن ..." سپس در مذمت شهریاران خیانت پیشه قاجار می نویسد :

" ... پادشاه تو ... از دنیا غافل و بی خبر ، در پایتخت خود نشسته ، چنان می داند که سلطنت عبارت است از پوشیدن البسه فاخره و خوردن اغذیه لطیفه و تسلط داشتن بر مال و جان رعایا و زیر دستان ، و رکوع و سجود کردن مردم بر او ... آن کس که لهویات شکار را بر مصالح ملک ترجیح دهد چه سزاوار لقب " جم جاه " است ، بله اگر مانند فردریک کبیر وطن خود را در هر خصوص معمور و نظیر ممالک منظمه اروپا ساخته بود ، در خور عنوان جم جاه می بود... از شاه ایران بدتر ، شاهزادگان هستند ... امرای مملکت نیز در اخلاق ذمیه ، فسق و طمع کاری و اخاذی و تشخص فروشی ابلهانه ، به شاهزادگان مانند ، آن بزرگان نه از جان و مال ما حمایت می کنند ، نه مرز و بوم وطن ما را از شر دشمن حفاظت می کنند ، نه فرزندان ما را از اسیری ترکمنان حراست می نمایند ، نه بر اطفال ذکور و اناث ما مربی هستند ، نه برای ما مکتب و مدرسه بنا کرده اند ، نه به تجارت و کسب و کار ما رونق داده اند ... همان شهریاری که افراد ملتش از شدت ظلم و جور و غایت فقر و فاقه پراکنده آفاق شده اند ، شجع مهرش این است :

تا که دست قدرت من خاتم شاهی گرفت

صیف داد و معدلت از ماه تا ماهی گرفت "

" ... شهریاران قاجار نمی فهمند که جمیع صفحات ملک خود به قدر ذره ای از معدلت ، علامتی و اثری نیست . و از این سجع دروغ هیچ منفعل نمی گردند ، و مانند طفلان و پیر زنان باور می کنند که کره زمین در پشت گاو و گاو در پشت ماهی قرار گرفته است . این سجع مهر ملوکانه را در دولتهای بیگانه ترجمه می کنند و بر خفت عقل ما پوز خند می زنند ، رجال معتبر دولت نیز از آفات حکومت استبدادی مصون نیستند ، کیست که سرنوشت وزیرانی چون میرزا ابراهیم شیرازی و میرزا ابوالقاسم قائم مقام و میرزا تقی خان امیر کبیر را نداند؟ همه این مظالم از آثار دولت بی قانون است ... در سراسر دستگاه دیوان ، یک کتاب قانون در دست نیست ، و جزای هیچ گناه و اجر هیچ ثواب ، معین نمی باشد . به عقل هرکس هرچه می رسد معمول می دارد ."

کتابی که صحت نوشته های آخوند زاده ، و آشفتگی اوضاع سیاسی و قضایی ایران را در دوره قاجاریه به ثبوت می رساند کتاب وقایع اتفاقیه است که قدرت و اختیارات نامحدود حکام ایرانی و قتل و غارت ها و تجاوزات نامحدود آنان را در مناطق جنوبی با قید جزئیات ، از سال 1291 تا 1322 در 732 صفحه شرح داده است . مطالعه این کتاب برای کسانی که می خواهند از وضع اجتماعی ایران قبل از استقرار مشروطیت آگاه شوند بسیار است .

از مترقی ترین آفکار میرزا فتحعلی آخوند زاده ، اعتقاد او به آزادی زنان و الغای تعدد زوجات و ایجاد مساوات کامل زن و مرد در همه حقوق اجتماعی است . از این نظر نیز پیشرو اندیشه گران دنیای اسلامی بشمار می رود ..."

وی با طرح مساله "مساوات مالیه" و توضیح و توصیف آن ، نشان می دهد که کمابیش با سوسیالیسم علمی و مساوات اقتصادی و مالی نیز آشنا بوده است .

میرزا فتحعلی برای نجات ایران از گرداب بدبختی ، یگانه راه اساسی را رستاخیز ملی و جنبش خلق می داند و معتقد است که اگر ملت ایران یک دل و یک جهت به مبارزه با ظلم و استبداد برخیزد پیروز خواهد شد . در مکتوبات کمال الدوله ، صفحه 60 و 61 ، می نویسد : " ای اهل ایران ، اگر تو از نسئه آزادی و حقوق انسانیت خبر دار بودی به این گونه عبودیت و به این گونه ذلت متحمل نمی گشتی . طالب علم شده ، دست اتحاد به هم داده و مجمعها ، بنا می نمودی ... تو در عدد و استطاعت به مراتب از " دیسپوت " (یعنی سلطان مستبد ) و عمالش زیادتری . برای تو فقط یکدلی و یکجهتی لازم است ، اگر این حالت یعنی اتفاق برای تو میسر میشد برای خود فکری می کردی و خود را از عقاید پوچ و ظلم و استبداد نجات می دادی ... "

میرزا فتحعلی  بر اساس فکر اتفاق و لزوم همکاری مشترک مردم ، تاسیس جمعیت های سیاسی از جمله احزاب مخفی را ضروری می داند . باید دانست که در آن اوان اکثر گردانندگان "فراموشخانه " در ایران ، حسن نیت داشتند و در راه مبارزه با ظلم و استبداد تلاش می کردند ولی با گذشت زمان ، فراماسون های ایران از هدف اصلی منحرف گردیدند و منافع شخصی و تامین سیاست استعماری اجانب را بر مصالح ملی و اجتماعی هموطنان ، ترجیح دادند.

یکی از نظریات علمی بسیار جالب فتحعلی آخوندزاده توجه به این معنی است که قانون اساسی مغرب زمین با تعالیم دین و شریعت محمدی سازگار است یا خیر . وی با دوست خود مستشارالدوله که سعی می کند در رساله یک کلمه بین اسلام و قوانین اساسی جدید هم آهنگی ایجاد کند هم عقیده نیست و بعضی از مقررات آن را مباین با مختصات تمدن جدید می داند .

نا گفته نگذاریم که امروز در ایران و بسیاری دیگر از ممالک اسلامی ، به نفع مستضعفین و توده مردم قدم های اساسی برداشته شده و برده فروشی و حکومت سلطنتی و بی توجهی به حقوق و اختیارات زنان ، تا حد زیادی منتفی شده و در راه با سواد کردن بیسوادان ( اعم از مرد و زن ) و تامین حقوق فردی و اجتماعی آنان قدم های ذیقیمتی برداشته شده است .

"میرزا فتحعلی آخوند زاده در زمره نخستین کسانی است که مصرانه معتقد است که باید دادگستری را از حوزه نفوذ عناصر ناصالح و مغرض خارج کرد و علم و عقل را از چنگال اوهام و خرافات رها ساخت و حل و فصل دعاوی را به قضات صالح وزارت دادگستری واگذاشت . میرزا فتحعلی بخوبی می دانست که قانون اساسی فرانسه را بدون تهیه مقدمات ، نمی توان در کشور دیگری جاری نمود . باید جامعه ایرانی از برکت علم و دانش ، صاحب بصیرت شود و در سایه مبارزه و اتحاد و اتفاق و یکدلی ، ستمگران را از مسند حکومت بیرون براند والا با اندرز و نصیحت ظالم ترک ظلم نخواهد کرد ..." .

4 - افکار فلسفی جدید

" میرزا فتحعلی ، نماینده تفکر فلسفی و علمی نیمه قرن نوزدهم است ، نیمه قرن نوزدهم عهد اعتقاد به علم بود و آن دوران ، به دنبال عصر روشنگری ، با پیشرفت علوم طبیعی بوجود آمده بود . تفکر علمی در اوج خود ، چنان شوری افکند که هاتفانس از "کلیسای علم" سخن می رانید و آن را جایگزین معتقدات پیشین می شمرد . سعادت سرمدی را در علم ، جستجو می کردند و مدنیت را با معیار علم و صنعت می سنجیدند . بنیاد سیاست و دیانت کهن ، که در قرن هیجدهم با حربه انتقاد عقل مواجه گشت ، حال با ضربه مهلک علوم طبیعی برخورد کرد . بنیان فلسفه و منطق اهل مدرسه ، با ترقی حکمت طبیعی و انتشار نظریات دکارت دگرگون گشت . اصحاب اصالت عقل و تجربه ، حکمت دیرین را سراپا باطل شمردند و قوانین نیوتن را حاکم دانستند . آن خردمندان نه تنها اساس عقاید خرافی را تخطئه کردند بلکه کلیه نظریات غیر علمی را مهمل شناختند . خلاصه آنکه غیر از قوانین طبیعی و آنچه عقل و مشاهده و تجربه بیاموزد هرچه بود و نبود بی معنی انگاشتند ... "

میرزا فتحعلی ، نماینده کامل روح علمی عصر خویش است ... از نو آوران است و این معنی را خوب است بدانیم که پاره ای از نظریات انتقادی میرزا فتحعلی را بر شیوه حکومت ها و معتقدات باطل و خرافه آمیز که یک صد سال پیش آورده ، امروز در آثار مترقی ترین نویسندگان کشورهای اسلامی از جمله ابوالکلام آزاد ، محمد اجمل خان و علامه اقبال پاکستانی و سید جمال الدین اسد آبادی و عده ای دیگر می خوانیم ...اصول تفکر فلسفی میرزا فتحعلی را باید خلاصه کرد ...

" ... صرفا معتقد به اصالت ماده است ، به روح مجرد اعتقادی ندارد مطلقا معتقد به اصالت عقل و تجربه است و علم را از حکمت جدا نمی شناسد . در کارگاه هستی به رابطه علت و معلولی اعتقاد دارد و پایه اخلاق را بر عقل می نهد و همه جا روش انتقاد علمی را بکار می بندد ، هرچه با معیار عقل و علم سازگار باشد می پذیرد ، و نظریات غیر علمی را در شمار اوهام می داند و هیچ می شمرد . در میان اندیشه گران ایران ... میرزا فتحعلی را تنها متفکری می شناسیم ، که در وجهه نظر خود مردد نیست و تناقض گویی در آثارش دیده نمی شود ... با منطق و استدلال سخن می گوید ، تردید و تشکیک به خود راه نمی دهد ... در نظام فکری او تاثیر مستقیم نیوتن ، هیوم ، باکل و رنان چشمگیر است . "

میرزا فتحعلی آخوند زاده ، ضمن بحث در پیرامون مسائل فلسفی می نویسد : " ... شیخیه را عقیده بر این است که عالم بر چهار رکن قرار گرفته : حق تعالی ، حضرت پیغمبر ، ائمه اطهار و خود حاج کریمخان قاجار که نایب امام و جمله کاینات به وجود او قائم و برقرار است .

هیچ وقت عالم ار رکن رابع خالی نتواند شد ، چون که عالم به فنا می رود . اما باید دانست که حاج کریم خان به ناخوشی معده مرد و حال آنکه وجودش باعث دوام عالم بود . معلوم نیست بعد از رحلتش ، رکن رابع کیست ؟ شاید تا امروز منصب رکن رابع خالی است و عالم هنوز در سه پایه متزلزل است ... تا کی ما بیچاره گان آلت و ملعبه این نوع صاحب غرضان نفس پرست خواهیم شد ؟

ما هنوز از خواب غفلت بیدار نشده ایم و به هر قسم کلمات واهیه ارباب غرض به جنبش می آییم ، بر خلاف اهل اروپا که اگر امروز شخصی در میان ایشان به دعوی نبوت ظاهر شود و به سیاق پیغمبران اعصار قدیمه بنای دعوت بگذارد و بر خود اسناد معجزات و خوارق عادات و کرامات بدهد ، همان ساعت او را مورد مواخذه قانونی قرار می دهند .

مادام که علم رواج ندارد و مادام که به واسطه علم ، مردم قادر نیستند که حق را از باطل فرق دهند ، هر روز یک شیخ احمد بحرینی و هر روز یک "باب" و یک رکن رابع ظاهر خواهد شد و به عالم ، فتنه و آشوب خواهند انداخت و خلق را سرگردان و بدبخت خواهند کرد ."

چون علم رواج یافت " راه امثال ایشان هم بسته می شود و خلق از جهالت و فتنه و آشوب آزاد می گردند . بی دانشی و نا آگاهی بعضی از مردم حدی ندارد ، حتی می گویند تشریح مردگان حرام است ، چه اگر اعضای مرده را جدا سازند بدنش با اعضای ناقص به حشر خواهد آمد ... علم طب در مغرب ، از دولت سر مردگان ترقی یافته است ، ولی در بعضی از ممالک شرق کسانی هستند که تخته بند همان قواعد عصر سقراط و بقراطند . در ضمن ، گروهی استاد فن مفت خوری هستند در معابر و کوچه ها گدایان بی حساب در هر طرف ؛ جلو مردم را گرفته می گویند من به هیزم چینی نمی روم ، با حفر قنات از زمین آب بیرون نمی آورم ، زمین نمی کارم ، کشت نمی دروم ، مفت می خورم و ول می گردم ... شما به ما فقرا فطریه و زکاه بذل کنید ... به هر چیز که دست می زنی نشانه هایی از جهل و بی ذوقی در آن می یابی ...

جنبه دیگر تفکر فلسفی میرزا فتحعلی ، اعتقاد او به اصالت عقل و تجربه است . در دایره امکان اشرف از عقل چیزی را نمی شناسد ، برای اثبات آنکه ترقی انسان به عقل است ... ختاب به جلال الدوله می گوید : برای فهمیدن مطلب من ، باید تو ، عقل صرف را سند و حجت دانسته باشی نه نقل را که بعضی آن را بر عقل مرجح شمرده اند ، آنان عقل را از درجه شرافت و اعتماد انداخته و در حبس ابدی نگاه داشته اند ، جای دیگر می گوید : ما دیگر از تقلید بیزار شده ایم ، تقلید خانه ما را خراب کرده است ... بایه حکمت را علم می داند و اساس علم را آزمایش و تجارب حسی می شمارد ... او که از پیروان عقل است ، اخلاق را نیز بر پایه عقل می نهد و ریشه آن را در قانون طبیعت می شناسد . احکام تعبدی و تهدید ، پاکیزگی اخلاقی را تضمین نمی کند ، دانش و بینایی است که آدمی را به نیکی و راستی و پرهیز از بدی و کجروی رهنمون می شود . اعتقادات سخیف ، عامل اصلاح اخلاق مردم نگشته به دلیل اینکه ، می بینیم ، دزدان و راهزنان و قاتلان از عوام الناس و از معتقدان به خرافات به ظهور می رسند ، هیچ از عرفا و علمای واقعی ، دزد و راهزن و قاتل دیده ای ؟ جای دیگر به وزیر علوم می نویسد : ما مسلمانان از هجرت تا امروز بیوسته در منابر و مساجد و مجامع و مجالس به توسط علما ، جهال را به نیکو کاری و حسن اخلاق دعوت کرده ایم ... آیا وعظ و نصیحت در طبیعت ایشان تاثیر کامل بخشیده است ؟ ... نه ، تنها دانش است که " آیینه عقل " آدمی را صیقل می دهد و او را به کمالات اخلاقی ارشاد می کند... الان در کل اروپا و ینگی دنیا این مساله مطرح است که آیا عقاید باطله یعنی اعتقاداتی که مبنای علمی ندارد موجب سعادت ملک و ملت است یا اینکه موجب ذلت ملک و ملت است ؟

کل فیلسوفان آن اقالیم متفق انددر اینکه اعتقادات باطله موجب ذلت ملک و ملت است ... بیکن انگلیسی ، که تصنیفش جهانگیر و مسلم است ... گوید ملل تابع دستگاه باب که بیرو گفته های کشیشان و افسانه گویان هستند در علوم و صنایع آنافانا رو به تنزل می روند " .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 15:53  توسط مزدک  | 

برگرفته از کتاب : امیر کبیر و ایران ، دکتر فریدون آدمیت ، نشر خوارزمی ،۱۳۷۸                                                     

رسیدیم به شکستن آئین " بست "  . بست نشستن از بنیادهای مدنی کهن بود ؛ برخی امامزاده ها ، سرای مجتهدان بزرگ ، مسجد شاه تهران و اصطبل شاهی از تعرض مصون بودند . در حکومت بی قانون ایران ، مردم گاه برای احقاق حق خود و یا از ترس شکنجه و ستمگری حکومت به آنها پناه می جستند . چون در این کار قانونی نبود ، از اندازه گذشت و هر گناهکار و آدمکش و هرزه کاری بست می نشست ، و کسی را یارای تعقیب آنان نبود . خاصه اینکه اغلب اتفاق می افتاد که آن کسان به خانه ملایان با نفوذ پناه می بردند ، و روحانیان نیز آن را وسیله اعمال قدرت خود در برابر دولت به کار می بردند . این خود سوء استفاده دیگری بود از آن آئین تحصن جوئی . در واقع آن سنت مدنی که در اصل برخی آثار نیکو داشت ، تغییر ماهیت یافته و مایه ناتوانی دولت و آشفتگی دستگاه قضائی گردیده بود . قاعده بست با اصول نظم میرزا تقی خان سازگار نبود . یکی از آن جهت که حکومت قانون و عدالت برقرار ساخته بود ، دیگر اینکه قدرت دولت متمرکز گشته بود ، و به علاوه روحانیت نباید در سیاست دخالتی داشته باشد .

در 1266 امیر آئین بست را لغو کرد . و در این تصمیم دلیرانه موافقت امام جمعه تهران را که حالا با دولت راه می آمد ، بدست آورده بود . می دانیم که گذشته از مراجع مزبور ، سفارتخانه های خارجی نیز که طبق قواعد بین المللی مصونیت سیاسی داشتند ، به صورت محل دیگر تحصن در آمده بودند . سفیران روس و انگلیس هم از آن قانون سوء استفاده فراوان می کردند ، و آن را به عنوان حربه ای علیه دولت بکار می بردند . در یک مورد که امیر به رویه کنسول انگلیس در تبریز راجع به پناه دادن اشرار و مجرمان و عناصر مال مردم خور اعتراض کرد ، شیل در نامه 25 رجب 1266 به دفاع از قانون بست برخاسته و شرح مهمی نوشت که قابل دقت است :

" چون آن جناب ذکری از فقره بست در آن مراسله کرده اند ، فرصت نموده که بعضی خیالات خود را در آن خصوص از نظر آن جناب بگذراند، و امید دارد که محض دوستی بشمارند . اگرچه می توان قبول کرد که این قاعده و قانون خالی از عیب نیست ، بی شک چندین فواید دیگر هم دارد که تلافی آن عیوب است . اگر گاهی از بودن بست ، مقصری یا باقیداری بتواند خود را از چنگ کارگزاران دیوان خلاصی دهد ، بیشتر از اوقات اشخاصی هستند که با عدم تقصیر مبتلا به تعدی می باشند که به این وسیله رهائی و خلاصی می یابند ... آشکار است که حکام و وزرای ولایات و داروغه و کدخدایان و مباشرین جزو ، و نوکران دیوانی از هر قبیل که باشند از اعلی و ادنی شریک و هم صورت خواهند شد که این شرارت عمومی و تجربه همه روزه به حقیقت این فقره دلیلی است واضح.در این صورت آشکار است که باعث منفعت کلی و آسایش رعیا این است که چنین مرجع و مفری برپا و برقرار باشد از دست ظلم و تعدی ، خصوص در جائی که دور از پایتخت است . اگر وزراء و حکام و بیگلربیگیان امروز عاقلترین و نیکترین مردمان بودند ، باز هم منسوخ کردن این قرار مصلحت نمی بود . زیرا که معلوم نیست که آن حکام و سایرین که بعد می آیند ، چگونه خواهند بود . چون اعتقاد باطنی دوستدار این است که بودن بست در این مملکت از برای همه کس خوب است ، امید دارد که آن جناب در این فقره درست تفکر فرمایند و این اظهاری که کرده است محض دوستی بشمارند . در انگلستان هم یک دفعه این قانون بود ، بتدریج منسوخ شد . بنابر ترقی در سیویلیزاسیون ، علم و انسانیت و نظم و تربیت در طبیعت خلق ، کمال امید دارد که ایران هم به همان سیاق بتواند خود را ازاین قانون بهره مند سازد " .

شیل در گزارش خود به پالمرستون می نگارد : لغو قانون بست ضربه دیگری است که امیر بر پیکر دستگاه روحانی وارد ساخت و روزی دامان خود او را خواهد سوخت . " ... شکستن بست مایه تاسف است ، و دشواریهایی که با آن روبرو خواهد گشت ، بیشر از آن است که می پندارد. در نامه خود امیر را از این تصمیمش بر حذر داشتم . اما خیال نمی کنم که از اندیشه خود در استقرار قدرت مطلق دولت دست بردار باشد ، گرچه به احتمال زیاد روزی مجبور خواهد گردید که برای حفظ جان خودش بست بنشیند . ولی کم ایرانی پیدا می شود که فکر فردا را هم بکند ...  ابطال قانون بست بر دردسر سفارتخانه های خارجی می افزاید . زیرا وقتی مردم نتوانستند به مکان مقدسی پناه جویند ، طبیعتا به سفارتخانه اجنبی روی خواهند آورد " .1 وزیر مختار انگلیس جای دیگر می نویسد : " اقتدار دستگاه روحانی آنقدر ها هم زیاد نیست . و در نظام حکومت مطلقه ایران که روی هم رفته حکومت قانون وجود ندارد ، چیز دیگری لازم است که از ستمگری و خودکامگی اهل دولت بکاهد ... البته دولت امیر از جهات مختلف ممتاز و در خور ستودن است . اما تمرکز قدرت زیاد این سوء تاثیر را خواهد داشت که روزی علیه خود او و دولت و تقریبا همه طبقات مردم بکار برود " . 2

انتقاد شیل کم مایه و سطحی است . امیر می بایستی در اساس محدود کردن قدرت سلطنت چاره ای اندیشیده باشد که روزگار امانش نداد ، و همه فسادها از حکومت فردی و سلطنت مطلقه بر می خاست . آئین بست در نظام میرزا تقی خانی موضوعیت منطقی و موجه نداشت  برای آنکه حکومت قانون برقرار ساخته بود ، و قرار بست تنها وسیله سوء استفاده ملایان و بست نشستگان گردیده بود . برخلاف نظر شیل الغای قانون بست هیچ دشواری در دولت امیر ایجاد نکرد ، و امیر برای حفظ جان خودش هم به خیال تحصن جوئی نیفتاد . همچنین شکستن بست دامن امیر را نسوخت، بلکه قدرت تبه کار نامحدود سلطنت بود که کار امیر و ایران را به سیاهی کشانید . انگیزه شیل در آن دلسوزیهای فریبنده ، آن است که قانون بست قوتی به دستگاه روحانی می بخشید ، و سیاست خارجی همواره از نفوذ امام جمعه ها و شیخ الاسلام ها علیه دولت پشتیبانی می کرد . و دیدیم که این عالمان شریعت ، اخلاص مند اجانب بودند . به علاوه می دانیم که سفارت روس و انگلیس از قاعده بین المللی مصونیت سیاسی خود سوء استفاده می کردند ، و آنجا را کانون دیگری برای پناهندگی هر کس و ناکسی قرار داده بودند و از آنان حمایت می کردند . چون امیر خواست جلو اعمال نفوذ سفیران روس و انگلیس را بگیرد و رسم تحصن سیاسی را نیز براندازد ، به صدا آمدند . پس در واقع به سود سیاست انگلیس بود که شیل آن ندازه سنگ قانون بست را به سینه می زد .

امیر علیرغم خیرانیشیهای شیل آئین بست را برانداخت ، و دست ملایان جاه طلب خود پرست را ازدخل و تصرف در سیاست کوتاه ساخت . از بعد از نادر شاه تا پیش از تاریخ معاصر ، تنها امیر توانست قدرت دستگاه روحانی را مهار گرداند . و آن کاری بود سترگ .  

                                                                                                                                             پایان                                                                                 

1 – اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره 152 / 60 ، شیل به پالمرستون ، 25 ژوئن 1850

2 – اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره 153 / 60 ، شیل به پالمرستون ، 16 سپتامبر 1850

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 18:53  توسط مزدک  | 

 

روز 21 آذر برای مـردم آذربايجان دارای دو مفهوم و خاطره متفاوتی است. 21 آذر سال 1324 روز جدا شدن آذربايجان از پيكر ايـران، و 21 آذر سال 1225 روز نجات و برگشت آذربايجان به دامن مام وطن.

موضوع جداسازی آذربايجان سابقه طولانی دارد، چون در سنوات اخير موضوع جدايی آذربايجان از ايـران مورد ادعای گروهك‌هايی و متقابلا مورد مخالفت اكثريت مـردم آذربايجان و ساير هم‌وطنان ايرانی قرار گرفته، به جهت اطلاع‌ نسل جوان كه احتمالا از سوابق تاريخی اين موضوع ممكن است بي‌اطلاع باشند لازم دانستم كه مختصر اشاره‌ای به سابقه امر بكنم:

منطقه آذربايجان به علت داشتن وسعت خاك و آبادی و شرايط اقليمی و سوق الجيشی از قرن‌ها قبل هميشه مورد نظر امپراتوری روسيه تزاری و امپراتوری عثمانی بوده و در تعقيب هدف تصرف و توسعه ارضی، منطقه آذربايجان بارها مورد تهاجم و تصرف دو همسايه متجاوز قرار گرفته.

روسيه تزاری طی چندين سال جنگ بالاخره بر طبق دو قرارداد تحميلی (گلستان به تـاريخ دوم آبان ماه سال 1192 خورشيدی برابر بـا 24 اكتبر سال 1813 ميلادی و تركمنچای به تـاريخ اول اسفند سال 1206 خورشيدی برابر بـا 21 فوريه سال 1828 ميلادي) دولت ايـران مجبور به پرداخت غرامت جنگی و دادن امتيازات نظامی و سياسی و اقتصادی و محدوديت ايـران در تملك دريای مازندران، و از دست دادن بخش بزرگی از خاك ايـران به نام اران (جمهوری آذربايجان امروز) بـا 17 منطقه (ايالت، ولايايت و خانات) به شرح زير گرديد:

قره‌باغ، گنجه، شكی، شيروان، قبه، دربند، بادكوبه، گوگچای، ايروان، نخجوان، آغداش، تفليس، گروسی، بولاخ، لنگران، ساليان، اردوباد، (علاوه بر منطقه اران، تمام داغستان و گرجستان و قسمتی از مغان و آستارا و تالش).

امپراتوری عثمانی به لحاظ رقابت بـا روسيه تزاری بر سر تملك آذربايجان و به طور كلی درگيری بـا روسيه و ساير كشورهای مسيحی اروپا، قبل از شروع جنگ اول جهانی در صدد توسعه نفوذ و قدرت خود برآمد، به همين منظور اقدام به ترويج دو مرام يا ايدئولوژی نمود:

الفـ‌ پان توركيسم يا پان تورانيسم برای اتحاد كشورهای ترك و ترك‌زبان

ب ـ پان اسلاميسم برای اتحاد كشورهای مسلمان و عرب

بـا شروع جنگ اول جهانی دو امپراتوری روسيه و عثمانی كه طرفين جنگ بودند، بـا وجود اعلام بي‌طرفی ايـران، جنگ را به داخل خاك ايـران و منطقه آذربايجان كشاندند و در طول مدت جنگ، چندين بار آذربايجان بين قوای روسيه و عثمانی دست به دست گشت و صدمات و خسارات مالی و جانی زيادی به مـردم آذربايجان وارد آمد.

در سال 1918 ميلادی كه ارتش عثمانی در آذربايجان بود،‌ دولت عثمانی به جهت توسعه قدرت خود و جلب حمايت مـردم آذربايجان شروع به تبليغ شديد و طرح‌ريزی اجرای مرام پان توركيزم و جدا كردن آذربايجان از ايـران و الحاق آن به خاك كشور خود كرد. بدبختانه حكومت مركزی ايـران به قدری ضعيف و ناتوان بود كه قادر به حفظ امنيت و نگهداری پايتخت نبود، چه برسد كه بتواند آذربايجان را در مقابل مطامع و دسايس بيگانگان حفظ بكند، اين تنها مـردم آذربايجان بودند كه در مقابل نظر و هدف دولت عثمانی و اجرای طرح پان‌توركيزم مخالفت شديد خود را در مورد تجزيه آذربايجان نشان دادند. در آن موقع شيخ محمد خيابانی و يارانش از قبيل نوبری و اميرخيزی يك گروه سياسی را تشكيل داده و در راه حفظ استقلال ايـران فعاليت مي‌كردند. اين گروه بـا ايراد سخنرانی و نشر روزنامه، مـردم را از مقاصد شوم ترك‌های عثمانی مطلع كرده و برای مقابله بـا تجزيه آذربايجان از ايـران، مـردم را دعوت به مبارزه مي‌كردند. به همين جهت دولت عثمانی شيخ محمد خيابانی را دستگير و مدت يك سال به قارص تبعيد كرد. به هر حال در مقابل ايستادگی مـردم و هم‌چنين شكست امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول، طرح پان توركيزم و تجزيه آذربايجان بي‌نتيجه ماند.

بـا وجود اين كه بعد از جنگ اول جهانی دو امپراتوری روسيه و عثمانی از بين رفت و دو دولت اتحاد جماهير شوروی و جمهوری تركيه به جای آن‌ها بوجود آمد. ولی متاسفانه اين دو دولت نيز هم‌چنان فكر و سياست اسلاف خود رادر مورد تصرف آذربايجان در سر داشتند. البته در گذشته انگليسی ها هم دخالت هائی در اين ناحيه انجام داده اند و تحريکاتی کرده اند که به اندازه طمع روس و ترکيه نبوده است.

 بـا روی كارآمدن رضاشاه و ايجاد ثبات و تحكيم در ايـران، چندين سال اسم و موضوعی به نام جدا شدن آذربايجان از ايـران وجود نداشت. بدبختانه بـا شروع جنگ دوم جهانی و اشغال ايـران از طرف قوای متفقين، اين بار ارتش شوروی منطقه آذربايجان را متصرف شد و بـا تشكيل حزب توده در ايـران و تبليغ مرام كمونيستي، در جهت تجزيه آذربايجان اقدام به تشكيل فرقه دموكرات آذربايجان كرد. در تـاريخ 21 آذر سال 1324 خورشيدی بـا خلع سلاح و تسليم ارتش ايـران، اقدام به تشكيل حكومت خود مختار آذربايجان، در راستای الحاق آن به جمهوری آذربايجان شوروی نمود. در تشكيل اين حكومت ناچيز، اكثريت قريب به اتفاق مـردم آذربايجان كوچك‌ترين دخالتی نداشتند. اين فقط قدرت دولت و ارتش اتحاد جماهير شوروی بود كه توانست به دست تعدادی از افراد فريب خورده و يا خود فروخته و هم‌چنين عده‌ای از افراد ستون پنجم خود به نام مهاجرين قفقازی يك حكومت پوشالی و غير مردمی و غير ايرانی را به وجود آورد. ولی خوش‌بختانه و بـا مساعد شدن اوضاع سياسی بـا حركت نيروی نظامی ايـران به سمت آذربايجان، مـردم خطه آذربايجان قيام كرده و بـا در دست گرفتن اسلحه در تـاريخ 21 آذر 1325 خورشيدی حكومت دموكرات آذربايجان را از پا درآوردند.

بعد از سال 1325 تـا فروپاشی اتحاد جماهير شوروی به لحاظ اوضاع سياسی جهان تقريبا از موضوع تجزيه آذربايجان خبری نبود. بـا فروپاشی دولت كمونيستی شوروی و آزادشدن كشورهای مستعمره شده از طرف شوروی از جمله جمهوری آذربايجان، تركيه موقعيت را برای بسط نفوذ خود در كشورهای ترك و ترك‌زبان آسيای ميانی مخصوصا در جمهوری آذربايجان (اران سابق) مناسب ديد. بـا وجود اين كه خود تركيه از لحاظ اقتصادی و اجتماعی و سياسی با هزاران گرفتاری و مشكلات دست به گريبان بود، ولی بـا صرف مبالغ زياد و ايجاد مراكز صنعتی و اقتصادی و اعزام مستشاران مالی و نظامي، به اصطلاح جای پايی برای خود تدارك مي‌ديد و در به قدرت رسانيدن يك فرد صددرصد معتقد به مرام پان توركيزم به نام ابوالفضل ايلچی بيگ نقش عمده‌ای را به عهده گرفت. ايلچی بيگ به تحريك پان‌توركيست‌های تركيه ادعای يكی بودن و يكی شدن دو آذربايجان را كرد و به شدت شروع به تبليغ نمود و عده‌ای را به نام آذربايجاني‌های جدايی خواه و استقلال طلب در اروپا و آمريكا و كانادا به راه انداخت.

به طور قطع نقشه تسلط بر منطقه و به دست گرفتن بازار اقتصادي، مخصوصا استيلا بر منابع عظيم نفت قبلا از طرف دول غرب از جمله امريکا، طرح‌ريزی شده بود و گرنه تركيه به تنهايی توان چنين ادعاهايی را نداشت. غرب بـا به راه انداختن نيمچه كودتای ساختگي، ايلچی بيگ را بركنار و يك چهره بسيار موثر و بـا توانی به نام حيدر علی اوف را به جای او گماشت، حيدر علي‌اوف به عنوان يك كمونيست شناخته شده بـا داشتن سوابق عضويت در دفتر سياسی حزب كمونيست (پوليت بورو) و عضويت در سازمان جاسوسی و ضد جاسوسی (كا.گ.ب) و معاونت نخست وزير كه در به زنجير اسارت كشيدن و كشتارهای دسته جمعی ملت‌ها نقش بسزايی داشته به عنوان رئيس جمهور آذربايجان در جهت برآوردن خواسته‌ها و حفظ منافع غرب، زمام امور را به دست گرفت.

طی چندين سال گذشته عده‌ای مزدور از طرف پان‌توركيست‌های تركيه و جمهوری آذربايجان در اروپا و آمريكا و كانادا راه افتاد و بـا برگزاری سمينارها و كنگره‌ها و نشر مقالات و كتاب‌ها و مصاحبه‌های راديويی و تلويزيونی بـا ادعای اين كه آذربايجانی ترك نژاد و ترك زبان است و بـا ايـران و ايرانی هيچ‌گونه وابستگی ندارد. حكومت ايـران به زور و به جبر آذربايجان را تصرف كرده و در حق ملت آذربايجان همه نوع ظلم و ستم و اجحاف را روا داشته، بنابراين ملت آذربايجان خواهان استقلال و جدا شدن از ايـران و پيوستن به خواهران و برادران آن سوی مرز است !!

به شهادت تـاريخ در تمام دوران گذشته چنين حركت‌هايی هميشه از طرف بيگانگان در جهت منافع خودشان ايجاد و حمايت شده، به عبارت ديگر موضوع تجزيه و جدا شدن آذربايجان از ايـران ريشه در خارج داشته و هيچ‌وقت حتا اقليتی از مـردم آذربايجان خواهان چنين موضوعی نبوده و نيستند كه نمونه بارز آن قيام مـردم آذربايجان در 21 آذر سال 1325 بود كه هنوز عده زيادی هستند كه شاهد آن حوادث و روزها بودند.

در مورد طرح تجزيه آذربايجان و دخالت و عامليت حزب توده و پيشه‌وري، نوشته افرادی چون دكتر جهانشاه‌لو افشار (معاون اول پيشه‌وري) و دكتر عنايت‌الله رضا و عده‌ای از افراد بـا وجدان و بـا شرف ديگر كه پی به دسيسه و نيرنگ بيگانگان برده و از راهی كه به اشتباه در پيش گرفته بودند برگشته و بـا افشاگري، حقايق را بـا مـردم در ميان گذاشتند. و يا اعتراف و نوشته خيلی از سران حزب توده كه صريحا به آلت دست دولت شوروی بودن وخيانت خود اعتراف كرده‌اند، مدارك مستند و شواهد گويايی است !!

ولی متاسفانه امروز هم مي‌بينيم كه عده‌ای انگشت شمار در جهت حفظ منافع و اهداف بيگانگان در جهت تجزيه آذربايجان فعاليت مي‌كنند و بـا كمال وقاحت روز 21 آذر 1324 را که روز تجزيه آذربايجان بوسيله دولت وقوای شوروی از ايران بود را به غلط روز قيام مـردم آذربايجان برای كسب استقلال و پيشه‌وری را به عنوان قهرمان و خادم ملت ايـران قلمداد مي‌كند.

 به اين افراد بايد گفت آذربايجانی در چهارچوب تماميت ارضی ايـران ولو در تحت بدترين شرايط هم قرار بگيرد چون خود را ايرانی و ايـران را از آن خود مي‌داند، بنابراين به هيچ‌وجه حاضر به قبول سلطه تركيه و يا جمهوری آذربايجان يا هرکشور ديگری نيست.

  نادر پيمايي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 18:26  توسط مزدک  | 

برگرفته از کتاب : امیر کبیر و ایران ، دکتر فریدون آدمیت ، نشر خوارزمی ،۱۳۷۸ 

دولت در نخستین قدمی که برای محدود گردانیدن قدرت روحانی برداشت ، کامیاب گردید . دیری نگذشت که حکایت معجزه کردن یکی از امامزاده های تبریز رخ داد – و به دنبال آن شیخ الاسلام و امام جمعه آذربایجان دستگیر شدند . می دانیم که نفوذ روحانیت در آذربایجان ژرف و گسترده بود – و چون جایگاه ولیعهد بود خواه و نا خواه امام جمعه و شیخ الاسلام تبریز پایه ای بلند داشتند . به علاوه تعصب دینی در آن دیار بیشتر از اغلب یا شاید همه ولایات ایران بود . در این زمان حاجی میرزا علی اصغر مجتهد مقام شیخ الاسلامی را داشت که " در حضرت نایب السلطنه او را مکانتی بود ، همواره به مسند قضاوت به فصل امور عامه مبسوط الید بو1.دپسرش میرزا ابوالقاسم نیز صاحب نفوذ و متمکن بود ، و چون پدرش پیر گشته رشته کارها را در دست داشت و لقب شیخ الاسلامی را نیز برگزیده بود . دیگر حاج میرزا محمد باقر مجتهد امام جمعه که " او را به کارهای شرع اعتباری بزرگ بود ، نفاذ حکم او عام بود به هر جمع " .2

میانه امیر با آنان ، از زمان وزارت نظام آذربایجان خوب بود . و آنان نیز ظاهرا قدر امیر را می شناختند . حتی در قضیه فوج قهرمانیه در ربیع الثانی 1265 ، روحانیان تبریز به پشتیبانی امیر برخواستند . در این باره دو نامه قابل ملاحظه در دست است که مجتهد بزرگ تبریز ( ظاهرا میرزا علی اصغر ) و میرزا محمد باقر امام جمعه در همان موقع به فرانت نوشته اند . نامه نخست می گویید : " راجع به شورش افواج و رفتار ناهنجار آنان علیه جناب امیر نظام ، و مساعی شما در دفع این غائله موجب تحکیم مودت دولتین ایران و انگلیس گردید . لازم بود محرکین آن بلوا تنبیه شوند زیرا بر همه معلوم است که نیت ظاهری و باطنی امیر نظام فقط ترقی مملکت و قوام دین و تربیت عساکر است . پس هر کس بخواهد مخل نظم گردد ، یاغی است و سزاوار سخط و سیاست شاهانه . در خصوص اوضاع آذربایجان ، اگر کمی صبر کنید به یقین خواهید دانست که جمهور اهالی این ایالت از اعیان و عساکر و رعیت چنان منقاد و مطیعند که به قدر سر موئی مرتکب رفتار ناپسندیده ای نخواهند شد که در این دنیا و آخرت شرمسار گردند . تا وقتی که این پیر حقیر حیات دارم ، جان و مال خود را در راه دین و حمایت پادشاه اسلام وقف می کنم . احدی جرات نخواهد نمود که غائله ای ایجاد نماید... و یا عملی از او سر بزند که منافی عوالم مودت ایران و انگلیس و دیگر ملل فرنگ باشد " . نامه امام جمعه نیز به همان مضمون نگاشته شده و عبارتی از آن نقل می شود : "هرگاه در انقلاب سربازان خدای ناخواسته صدمه ای به ارادتمندان جناب امیر نظام وارد آمده بود ، تمام ایران منقلب می گشت . نیات امیر منحصر به این است که امور دولت ترقی یابد و دین قوام پذیرد " .3

اساسا ندانستیم کاردار انگلیس در فرو نشاندن آن هنگامه چه یاری کرده بود، و مجتهدان تبریز چه سرو کاری با سفارت داشتند ؟ در هر حال ، آنچه مربوط به مطلب ما در اینجاست اینکه علمای معتبر تبریز از امیر حمایت می کردند – تا اینکه بقعه "صاحب الامر" در میدان "صاحب الزمان " تبریز معجزه فرمود (1265) . قصابی گاوی را برای کشتن می برد ، گاو بند گسیخت و به بقعه پناهنده گردید . چون قصاب خواست آن را بیرون کشد ، در دم افتاد و جان داد . و گاو از آنجا یکسره به خانه میرزا حسن متولی بگریخت . لابد به حیوان زبان بسته الهامی رسیده بود .پس گفتند : " حضرت صاحب الامر علیه السلام معجزی کرد ... همه دکانها بر چراغ و بانگ صلوات بود ، و تهنیت همی گفتند که تبریز شهر صاحب الامر شد ، از مالیات و حکم حکام معاف است . پس از این ، حکم با بزرگ مقام است ... مسجد و مقام سراسر پر چراغ بود ، و لولیان بر بام بودند و کوس      همی زدند "4 .

   نادر میرزا که ناظر این صحنه نمایش بود ، می نویسد : " آن گاو را میرزا فتاح برده بود ، جای از بافته کشمیر بر او انداخته ، فوج همی رفتند و بر سم آن حیوان بوسه همی زدند ، وقیعه آن حیوان به تبرک همی ربودند. بزرگان بدانجای چراغدان ها و پرده ها به نذر همی بردند . تا به جایی که سفیر انگلیس چهل چراغی بلور فرستاد و بیاویختند . آنجا خدام و فراش ها بگماشته ، مردم نواحی فوج فوج با چاوشی به زیارت همی آمدند. همه روزه معجزه دیگر همی گفتند که فلان کور بینا شد ، و فلان گنگ به زبان آمد ، و فلان لنگ پای گرفت . برخی از بزرگان بدین کار پیشتر قوت همی دادند . تا یک ماه کس را قدرت نبود سخنی در این بکند ... " .5 از قضای ایزدی گاو بمرد . اما مردم دست بردار نبودند ، و حکمران کجا یارای دم زدن داشت .

در ضمن باید دانست که در این اوان ، میان دولت و سفارت انگلیس مشاجره تندی بر سر ارامنه تبریز در گرفته بود ، و استیونس کنسول تبریز "اعلام نامه" تحریک آمیزی بر در کلیسا چسبانده – و امیر مترصد بود او را از ایران بیرون کند . و هموست که آن چلچراغ را در آن گیرودار به بقعه صاحب الامر فرستاد و وقف آنجا کرد . امیر در نامه بلند که شرح دخالت های بیجا و شیطنت آمیز کنسول انگلیس را می دهد ، در 14 رجب 1266 به شیل می نویسد :

" ... بعد از آنکه مردم اجامر و اوباش تبریز به جهت شرارت های خودشان در امور ملکی و اتلاف مالیات دیوانی از برای خود مامن و بستی قرار گذاشته و خودسریها کنند ، عالیجاه مشارالیه (استیونس) به جهت تقویت آنها و استحکام خیالاتشان چهل چراغی به مسجد صاحب الزمان فرستاد و بر آنجا وقف کرده ، زیاد از حد باعث جرات عوام و اشرار گشته پای جسارت را بیشتر گذارده اند ، تا ازاین خیالات عوام خدا داند چه حادثات بروز و ظهور کند " .

بلوای معجزه ، قدرت روحانیت را موقتا بر سیاست غالب گردانید خاصه اینکه سخن از این رفت که تبریز شهر مقدس و از"مالیات و حکم حکام معاف است " . از سوی دیگر می دانیم که اقتدار میرزا علی اصغر شیخ الاسلام بحدی رسیده بود که " هرزه کاری که به سرای او شدی، مامون بودی " . به علاوه پسرش میرزا ابوالقاسم نیز " با دیوان نه به راه راست همی رفت " . البته این وضع بر دولت امیر سخت گران بود ، و آن را " با رموز مملکت داری موافق ندید ، واجب آمد که دندانی نماید " . امیر مثل همیشه با تدبیر پیش آمد . نخست دستخطی از شاه رسید که شیخ الاسلام و پسرش را محترمانه به پایتخت دعوت نمود که چند روزی مهمان باشند . پسر رای پدر را زد ؛ " عصیانکی نمودار شد که به رفتن تهاون نمود . که را زهره بود که این کار آشکار کند " ؟6 امیر سلیمان خان افشار را با دستور محرمانه به تبریز فرستاد ، هر دو را توقیف کردند و روانه تهران ساختند . تا امیر بر سر کار بود در آنجا می زیستند ، شیخ الاسلام آزاد بود و به هر کجا می خواست ، می رفت ، اما پسرش که پر مدعا بود تحت نظر بود . در ضمن چند نفر از بازیگران آن صحنه اعجاز را دستگیر کرده ؛ در تهران به زندان افکندند . چندی بعد به این شرط آزادشان ساختند که از فن معجزه کاری دست بردارند .

پس قدرت دولت فائق آمد . و میرزا باقر امام جمعه تبریز نیز حساب کار خود را کرد . امیر هم با او مدارا می نمود تا اینکه مساله شکستن قانون تحصن پیش آمد که شرح آن را خواهیم دید . امیر مجتهدان ولایات را به تهران فرا خواند . جملگی آمدند مگر امام جمعه تبریز . در این باره ایستادگی کرد و پیروانش را نیز به دفاع بر انگیخت ؛ چند صد نفر اطراف خانه او جای گرفتند . کنسول انگلیس می نویسد : " یکی از بازرگانان معتبر به من مراجعه کرد که اگر امام جمعه رهسپار تهران گردد ، آیا دولت انگلیس به موجب نوشته ای سلامت او را تضمین می نماید " ؟7 کنسول جرات نکرد تعهدی بسپارد – و بحقیقت هراس امام جمعه ناموجه بود ، زیرا امیر قصد آزار او را داشت .

استیونس کنسول انگلیس در تبریز در نامه محرمانه خود به شیل گوید : میرزا حسن خان وزیر نظام آذربایجان شرحی به برادرش امیر نگاشته و مرا متهم نموده که امام جمعه را به سرپیچی از فرمان دولت ترغیب نموده ام ، و هواخواهانش را تشویق کرده ام که مانع رفتن امام جمعه به تهران گردند . کنسول خود را از این اتهام مبرا می داند ، و در همان نامه می نویسد : مدتی است نه امام جمعه را دیده ام و نه ارتباطی با او دارم ؛ گفته وزیر نظام بهتان است .8  حکم قطعی دشوار است ، اما چطور ممکن است وزیر نظام چنین مطلبی را ازپیش خود ساخته باشد ، و بخواهد به برادرش خلاف حقیقت بنگارد . به علاوه استیونس همان کسی است که چلچراغ به بقعه صاحب الامر هدیه کرده بود ، و سابقه فتنه انگیزی داشت .

باری گزارش شیل حاوی نکته هایی است که نظر او را روشنمی کند : با هیجانی که در تبریز ایجاد گشته بود " حتی تردید می رفت که اگر امیر دستور توقیف امام جمعه را بدهد ، سپاه آذربایجانی از فرمان دولت اطاعت کنند . اما امیر نظام تدبیر بخرج داد و نوشت که او در آمدن به پایتخت مختار است . این گذشت امیر هم ، خاطر مردم را آسوده نساخته و نگران اند ، گرچه فتنه ای برنخاسته . در گفتگوی با امیر کوشیدم او را متقاعد نمایم که در وضع فعلی ، از نقشه خود در برانداختن قدرت روحانیان دست بردارد . و تذکر دادم که دامنه آشوب آذربایجان به دیگر ولایات خواهد رسید ، خاصه همسایگی آن با روسیه و عثمانی خطر را تشدید می کند . خواهش کردم تهدیدات پیدرپی وزیر مختار روس را از عوارض بر هم خوردن آرامش آذربایجان ، از ذهن خود دور نداشته باشد " .9

امیر دستوری به حکمران آذربایجان حمزه میرزا فرستاد که مسوده اش در دست است . می نویسد : " این دو روزه از قرار نوشتجات تبریز معلوم می شود که عالیجناب حاجی میرزا باقر امام جمعه تبریز بعضی عوام انگیزی و حرکات خلاف عقل نموده ، از آمدن به دربار همایون انکار و استنکاف داشته است . نواب والا می دانند که مقصود خاطر اولیای دولت ابد آیت در آوردن او بجز اینکه دستورالعمل داده ، با کمال اعزاز و اکرام روانه اش نموده ؛ در امورات شرعیه تبریز استقلالش دهند – چیزی دیگر نبود . پس از مذاکره این حرفها و این واقعات ، بی معنی و بی موقع است . نواب والا اعلام صریح بفرمایند که : از اول هم آمدن او اجباری و اکراهی نبود ، در این صورت به هیچ وجه آمدن او مصرفی ندارد . البته قدغن صریح بفرمایند که از جای خود حرکت نکرده ، در همانجا مشغول دعا گویی باشد" .10

در آن دستور که جمله آخرش را امیر به خط خود افزوده است ، خواسته آمدن امام جمعه را با نهایت بی اعتنائی تلقی کند . اما تاکید او به دو نکته اهمیت خاص دارد : یکی "دستورالعمل" دادن دولت به او ، دیگر محدودیت "استقلالش" فقط به امور شرعی و بس . در هر حال مراقب بود که دشواری ایجاد نشود و کار را بر امام جمعه زیاد سخت نگیرند . به اطلاع شاه می رساند : " به ملاحظه اینکه مبادا در باب امام جمعه هرزگی روی دهد ، تا هفت ساعت از شب گذشته نشست ، جواب های حمزه میرزا را ... در باب امام جمعه و سایر به او و سلیمان خان و وزیر نظام همه کاغذ های مفصل نوشته ... همان شب آدم حمزه میرزا را روانه داشته بود" . 11

امیر در اینگونه مسائل دلیر بود ، اما بی پروا و سبکسر نبود ؛ هر گامی بر می داشت سنجیده بود . انگیزه شیل در آن دلسوزی ، و محرک دالگوروکی در آن تهدیدها ، تنها این بود که امیر را از کاستن قدرت دستگاه روحانی بازدارند . در اینجا و موارد بعد خواهیم دید که روس و انگلیس از ملایان پشتیبانی داشتند ، و این خود یکی از عللی بود که امیر می خواست از اقتدار آنها بکاهد . سیاست خود را به زیرکی پیش برد و آب هم از آب تکان نخورد . نادر میرزا می نویسد : " بخاطر دارم که بدان روزگار هر شب بیشتر از هزار تن تبریزی مسلح به گرد سرای او ( امام جمعه ) بودند و پاسبانی کردند ، و فتنه ای بزرگ بود . تا از در گاه خلافت این کار به کد خدایان شهر افکندند . آنان با مجتهد دیدار کردند ، و بنمودند که این حیص و بیص به عاقبت محمود نباشد ، و شهر ما به عصیان متهم شود . لاجرو مرد ناچار به دارالخلافه تهران رخت بربست . آنجا معزز بود ... اتابک اعظم را نیت این بود که او را به آذربایجان نهلد ... " .12

                                                                                                            ادامه دارد ....

1 – تاریخ و جغرافیای تبریز ، ص 245

2 - تاریخ و جغرافیای تبریز ، ص 119

3 – اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره  144 / 60 از ترجمه انگلیسی آن دو نامه (مارس 1849) به فا رسی برگردانده شد .

4 - تاریخ و جغرافیای تبریز ، ص 111

5 - تاریخ و جغرافیای تبریز ، ص 111

6 - تاریخ و جغرافیای تبریز ، ص 245 – 246

7 - اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره  155 / 60 ، استیونس به شیل ، 27 اوت 1850

8 - اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره  155 / 60 ، استیونس به شیل ، 28 اوت 1850

9-  اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره  153 / 60 ،شیل به پالمرستون ، 16 سپتامبر 1850

10 – مجموعه کاغذ های امیر ،خطی .

11 -  مجموعه کاغذ های امیر ،خطی .

12 - تاریخ و جغرافیای تبریز ، ص 119

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 21:28  توسط مزدک  | 

 

ژوبر كه از سوي ناپلئون بناپارت به ايران اعزام شده بود. در سال 1221 ق. در اردوگاه جنگي عباس ميرزا با روسها از او ديدن مي‌كند. در اين ديدار به نقل ژوبر عباس ميرزا به وي چنين مي‌گويد:

مردم به كارهاي من افتخار مي‌كنند، ولي چون من، از ضعيفي من بي‌خبرند. چه كرده‌ام كه قدر و قيمت جنگجويان مغرب زمين را داشته باشم؟ يا چه شهري را تسخير كرده‌ام و چه انتقامي توانسته‌ام از تاراج ايلات خود بكشم؟ ... از شهرت فتوحات قشون فرانسه دانستم كه رشادت قشون روسيه در برابر آنان هيچ است، مع‌الوصف تمام قواي مرا يك مشت اروپايي(روسي) سرگرم داشته، مانع پيشرفت كار من مي‌شوند... نمي‌دانم اين قدرتي كه شما(اروپايي‌ها) را بر ما مسلط كرده چيست و موجب ضعف ما و ترقي شما چه؟ شما در قشون جنگيدن و فتح كردن و بكار بردن قواي عقليه متبحريد و حال آنكه ما در جهل و شغب غوطه‌ور و بندرت آتيه را در نظر مي‌گيريم. مگر جمعيت و حاصلخيزي و ثروت مشرق زمين از اروپا كمتر است، يا آفتاب كه قبل از رسيدن به شما به ما مي‌تابد تأثيرات مفيدش در سر ما كمتر از شماست؟ يا خدايي كه مراحمش بر جميع ذرات عالم يكسان است خواسته شما را بر ما برتري دهد؟ گمان نمي‌كنم. اجنبي حرف بزن! بگو من چه بايد بكنم كه ايرانيان را هشيار نمايم؟

مسافرت به ارمنستان و ايران، ب.آ. ژوبر، ترجمه‌ي محمود هدايت، ص 94 و 95

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 11:28  توسط مزدک  | 

برگرفته از کتاب : امیر کبیر و ایران ، دکتر فریدون آدمیت ، نشر خوارزمی ،۱۳۷۸

آغاز اختلاف امیر را با میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران ، شیل بیان می کند : " وزیر مختار روسیه به تازگی انفیه دان الماس نشانی که روی آن صورت امپراطور روس نقش شده بود ، به امام جمعه هدیه کرد. هدیه امپراطور موجب حرف و گفتگو شده ، و میان علما و افراد صاحب نفوذ ایجاد همچشمی زیاد نمود . امام جمعه از مرحمت تزار بخود می بالد ، و به عمد نمی خواهد موضوع آن تحفه را به اطلاع شاه و امیر نظام برساند . میانه او و امیر هم چندان گرم نیست . پس از چند روزی امیر به وی پیغام فرستاد که رفتار او در پذیرفتن آن هدیه و اطلاع ندادن به دولت بسیار ناپسندیده و ناشایسته می باشد . امام جمعه که از حسد روحانیان آگاه گشته بود ، بهراسید و روز بعد انفیه دان و نامه وزیر مختار روس را به نظر امیررسانید " . ۱

باید دانست که دستگاه امام جمعه تهران همواره مورد توجه سفارتخانه های روس و انگلیس بود ، و هر دو سعی داشتند دست کم با آن روابط نیکو و نزدیکی داشته باشند . و اسناد ما حکایت می کند که آن دستگاه هیچگاه ار آلودگی سیاسی پاک نبود . میرزا محمد مهدی امام جمعه عموی میرزا ابوالقاسم ، همان کسی است که دستگیری قائم مقام را به وزیر مختار انگلیس "تهنیت" گفت . همچنین بنا بر نوشته وزیر مختار ، یکی از معتمدان خود را به سفارت فرستاد تا "مراتب شادمانی و خرسندی امام جمعه و همه طبقات مردم را از آن بابت ابراز دارد . و نیز بگوید که جملگی معتقدند بر اثر کوشش های من ( وزیر مختار) بود که خوشبختانه توانستند از دست قائم مقام ، یعنی آن افت بدتر از طاعون رهایی یابند " .2 میرزا ابوالقاسم نیز دست کمی از عمویش نداشت ، و ما آنان را به نیکی می شناسیم ؛ گوئی بیگانه پرستی در آن دستگاه همچنان به میراث بماند . از میرزا ابوالقاسم امام جمعه ، نامه ای در دست است که به پالمرستون نگاشته ، و ضمن عرض ارادت می نویسد : " قاطبه مردم از کوچک و بزرگ ، و پیر و جوان ، خاصه اعیان و اشراف مملکت ، امیدواری دارند که به اهتمام خردمندانه جناب وزیر مختار آرامش در ایران برقرار گردد . و همه آ اصناف سپاسگزار نماینده دولت بهیه انگلیس هستند! "3  پالمرستون پاسخ نسبتا گرمی به امام جمعه فرستاد و از اخلاص مندی او اظهار تشکر نمود .

معلوم است صدر اعظمی که اصول سیاستش بر انداختن نفوذ روس و انگلیس باشد – چون بفهمد امام شهر از یکی انفیه دان الماس نشان می پذیرد ، و به دیگری ارادت می ورزد و در سیاست خارجی دخل و تصرف می نماید ، تحمل نخواهد نمود . شیل می نویسد: " امام جمعه بیمناک است که امیر نظام او را از مقامش معزول گرداند . هر چند امام جمعه آشکارا تقاضا نکرد که در این موضوع با امیر حرف بزنم ، اما از سخنان او و اطرافیانش معلوم بود که به این کار علاقه دارد ، به شرط آنکه امیر نداند که از جانب او چنین خواهشی شده است " . روز بعد شیل سراغ امیر رفت و موضوع را به میان گذاشت . امیر گفت : همیشه مایل بوده روابط دوستی را با امام جمعه حفظ کند ، اما مدتی است او بطور مستقیم در کارهایی دخالت می نماید که به هیچ وجه در حدود اختیارش نیست . و به دنبال آن همان سخن با مغز را گفت که پیش از این آوردیم ، یعنی یا باید از زمامداری دست بشوید ، و گرنه به روحانیان اجازه نخواهد داد در کار سیاست تصرف نمایند .4 

امیر مدارا کرد . اما امام دست بردار نبود ، و یک ماه و نیم بعد مردم شهر را علیه دولت برانگیخت . منبع آگاهی ما باز گزارش شیل است که ماجرا را ثبت کرده : " امام جمعه تهران چند بار پیام فرستاده که سوء حکمرانی امیر مایه آشوب شهر خواهد گشت . و پریروز خبر داد که قرار است بلوایی در مسجد شاه علیه امیر بر پا شود . البته کوشش او در مداخله به کار مملکت ، سبب تیرگی روابطش با امیر گشته ... و از جای معتبری اطلاع یافته بودم که اگر هنگامه ای برخیزد ، شخص امام جمعه از عوامل اصلی آن خواهد بود . از آنجا که بارها راهنمایی سفارت را خواسته بود ، مستر طامسون را پیش او فرستادم و این مطلب را ابلاغ کردم که : از ملاحظات دیگر گذشته ، مصلحت شخصی او نیست که مردم را به بر پا کردن بلوا علیه دولت تحریک نماید ... خاصه ، خاطر نشان ساختم همینکه هیجان عمومی در گرفت ، هیچ معلوم نیست عاقبت آن به کجا انجامد ، چنانکه در شورش مشهد ( در زمان سالار) خود مردم مجتهد شهر را زندانی نمودند .

" پاسخ امام جمعه سراپا حکایت از وفاداری می نمود . اما دیروز به وقت نماز ، گروهی زنان اصفهانی در مسجد شاه گرد آمده ، جار و جنجال ایجاد کردند . و جمع شدن زنان همیشه نشانه ای است از آشوب عمومی . سپس قریب دو هزار زن و مرد جمع شدند ، امام جمعه را از منبر پایین آوردند و خواستند که او نزد شاه و امیر برود و حق آنان را بگیرد . ولی او به حرمسرای خود در رفت . هر آینه به دربار رفته بود ، زد و خوردی روی می داد . چون از این ماجرا خبر دار شدم ، یکی از کماشتگان هندی خود را که مورد اعتماد امام جمعه می باشد ، نزد او فرستادم و هشدار دادم مبادا عامل فتنه ای علیه دولت گردد . پاسخ آورد که تا اندازه ای که در اختیار او می باشد ، از مشارکت در هنگامه پرهیز خواهد جست ، اما مردم تحت حکم او هستند . باری ازدحام فرو نشست ، و مردم پراکنده گشتند . و می دانم که اگر آن ماجرا دو ساعت بیشتر طول کشیده بود ، می خواستند در صدد برانداختن دولت امیر بر آیند . تردید نیست که در این فتنه عده ای دست داشتند و یکی از آنان خود امام جمعه بود ..." .5

در یکی از نامه های خصوصی امیر به شاه به آن داستان اشاره ای رفته :" چه تازه تر از این هست که از دولت سر قوم های شما امروز اصفهانیها لوطی بازی در مسجد شاه در آورده ، به قدر هزار زن و مرد عارض دادو بیدادکن ، و پنج هزار نفر تماشاچی جمع کرده ، الله الله بنا گذاشته بودند...".6

این ماجرا در ذیقعده 1265 ، یعنی شش ماه پس از شورش سربازان فوج قهرمانیه در ربیع الثانی آن سال در گرفت . امیر امام جمعه را تحدید به عزل لز مقامش کرد ، مگر اینکه دست از فتنه انگیزی و تصرف در کار دولت بردارد . و نیز به او فهماند که به میانجیگری سفارت انگلیس هم وقعی نخواهد نهاد . شیوه امیر موثر افتاد و به قول شیل " با روش تهدید و تحبیب امام جمعه را فرمانبردار گردانید " .7 پس از آن امام جمعه نقشه های ترقیخواهانه دولت را تایید می کرد ، چنانکه وقتی که امیر خواست آئین قمه زدن و زنجیر زدن ایام سوگواری محرم را براندازد ، نخست فتوای او را گرفت که این رسم مخالف شریعت است . در ضمن امیر جانب او را رعایت می نمود ، و در روابط با وی ادب اجتماعی را منظور می داشت . به شاه می نویسد : " منزل امام جمعه به دیدن رفته بودم ، چون آن وقت که در کن بودم تعزیه ای برای او روی داد ، دیدن نکرده بودم " .

                                                                                      ادامه دارد ...  

1 – اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره 154/60 ، شیل به پالمرستون ، 16 ژوئن 1849

2 -  اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره 215/60 ، خاطرات روزانه کمپل ، 22 ژوئن 1835 (چهار روز بیش از کشتن قائم مقام )

3 -   اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره 150/60 ، نامه امام جمعه به پالمرستون ، ژانویه 1850 از ترجمه انگلیسی به فارسی برگردانده شد .

4 -  اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره 146/60 ، شیل به پالمرستون ، 7 نوامبر 1849

5 -  اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره 146/60 ، شیل به پالمرستون ، 20 دسامبر 1849

6 – اسناد مجلس شورای ملی ، نامه های خصوصی امیر به شاه ، خطی

7 -  اسناد وزارت امور خارجه انگلیس ، سند شماره 153/60 ، شیل به پالمرستون ، 16 سپتامبر 1850 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 12:55  توسط مزدک  | 

برگرفته از کتاب : امیر کبیر و ایران ، دکتر فریدون آدمیت ، نشر خوارزمی ،۱۳۷۸

سیاست مذهبی امیردو جهت ثابت و مشخص داشت : کاستن از نفوذ روحانی و منع دخالت در سیاست ؛ آزادی و مدارای دینی . نظر او به هر دو جهت زاده تفکر واحد او در اصالت سیاست عرفی بود . گفتار ما در این بخش محدود به موضوع نخست است .

قبلا بگوئیم که امیر نه دشمن دین بود و نه بد خواه روحانیت ؛ این معنی را در تحلیل شخصیت فردی او باز نمودیم که خود دیندار بود و مقید به اصول و آداب مذهبی . اما از تعصب آزاد بود و به گفته اعتماد السلطنه زهد خشک را استهزا می کرد . برخورد دولت امیر با دستگاه روحانی زاده دو عامل اصلی بود : یکی دخل و تصرف عالمان دین در کار سیاست ، دوم سنت پرستی و ظلمت هیات روحانی . معلوم است که در بحث کلی ، هیات مجموع را در نظر می گیریم ؛ و گرنه نه هرکس که عالم دین بود گرفتار تعصب و خمود فکری بود و یا مخالف اصلاح و ترقی . چنین نیست . از صنف روحانیان مردان دانا و استوار ، روشن بین و پرهیز کار برخاستند . اتفاقا امیر با این کسان همکاری داشت ، جانب آنان را نگاه می داشت ، و از استقلال دستگاه قضایی شرعی که در دست آنان بود ، پشتیبانی می کرد. در واقع سیاست عمومی امیر در کاستن قدرت روحانی متوجه امام جمعه ها و شیخ الاسلام ها می گردید که در افکار قاطبه مردم نفوذ داشتند ، مروج کهنه پرستی و نادانی بودند ، سرای آنان مصون و جای تحصن بود. و از این راه اعمال قدرت می نمودند و در سیاست مداخله می کردند . امیر چنین حق و مسئولیتی را برای روحانیان نمی شناخت . به علاوه نفوذ و رویه ایشان را مانع بیشرفت نقشه اصلاح و ترقی می دانست .

از لحاظ شناختن زمینه فکری جامعه ما در این زمان باید دانست که از یک سو ، اندیشه تفکیک سیاست از دین در ایران شناخته گردیده بود . در ترجمه تاریخ پتر کبیر نوشته ولتر آمده که پتر به کشیشان  و دانایان گفت : " مهام سلطنت و انجام امور دولت با من است ، و مرا با تشخیص و امتیاز مذهب کاری نیست ". از سوی دیگر تجربه آموخته بود که ... دخالت ملایان در امر مملکت داری ، سد راه اصلاح طلبی و نوجوئی است . و آنچه بیشتر در ذهن امیر تاثیر کرده بود ، همین بود . میرزا صالح شیرازی در سفرنامه ارزنده خود راجع به احوال عثمانی نکته اندیشیده ای را می آورد : " مادامی که سلسله علیه ملاها خود را مدخل به دولت عثمانی نمایند ، هرگز دولت مزبور ترقی نخواهد کرد ... فی الواقع هر دولتی که ملا ها خود را مدخل آن نموده ، بنا را بر حیله بازی گذاردند و هرگز آن دولت و آن ولایت ترقی نخواهند کرد ".

همین معنی در سخن امیر به کنسول انگلیس و سفیر آن دولت نمایان است . هنوز بیش از نه ماه از صدارتش نگذشته بود که کنسول از تبریز به دیدن او آمد ، و در گزارش خود نوشت : " امیر نظام مصمم است که جلو نفوذ روحانیان را بگیرد ، گرچه می داند کاری است بس دشوار و پر خطر . ولی متذکر شد که دولت عثمانی وقتی در راه تجدید نیروی خود توفیق یافت که نفوذ علما را در هم شکست . و گفت او هم همین کار را خواهد کرد ، و یا سرش را بر باد خواهد داد ".۱ همچنین وقتی که اختلاف امیر با امام جمعه تهران بالا گرفت – وشیل (سفیر انگلیس) پای به میان نهاد ، امیر گفت : " یا باید در برابر ادعا ها و دخالت های امام جمعه ایستادگی کنم ، یا دست از سیاست و زمامداری بکشم . متاسفانه این خاص علمای پایتخت نیست ، در سرتاسر ایران ، ملایان کم یا بیش در پی قدرت هستند و می خواهند در امور سیاسی و دنیاوی دخل و تصرف نمایند " .۲

با این وجهه نظر ، تصادم قدرت دولت و دستگاه روحانی امری محتوم بود. تحریک امام جمعه تهران به برانگیختن مردم شهر علیه امیر ، داستان معجزه کردن امامزاده تبریز و مداخله شیخ الاسلام و امام جمعه آذربایجان، و ایستادگی آنان در برابر دولت – آن کشمکش پنهانی را آشکار ساخت . شرح هر موضوع را بدست می دهیم .

                                                                                                            ادامه دارد....

۱ - اسناد وزارت امورخارجه انگلیس ، سند ۱۴۷ / ۶۰ استیونس به شیل ، ۱۵ ژوئن ۱۸۴۹ (گزارش ملاقات خصوصی او با امیر

۲ -  اسناد وزارت امورخارجه انگلیس ، سند ۱۴۶ / ۶۰ شیل به پالمرستون، ۷ نوامبر ۱۸۴۹

 *** این مطلب در سال ۱۳۸۶ نیز در این وبلاگ منتشر شده بود. اخیرا یکی از مقامات حکومتی امیر کبیر را اولین  مروج سکولاریزم  در کشور معرفی کرده و خدمات او در ایران را کوته بینانه در این راستا ارزیابی نموده است . اینکه امیر سازندگی سکولار می اندیشید یک امتیاز مثبت برای این ابر مرد تاریخ کشورمان است . او هیچگاه مصالح مردم و کشور را از دریچه تنگ ایدئولوژی و طبقاتی نمی دید و تنها دغدغه او منافع ملی ایران بود . او به واقع یکی از عملگرا ترین سیاستمداران ایران می باشد . به بهانه نکو داشت او و در ابطال دیدگاههایی که او را و خدماتش را فراموش کرده و یا تعمدا خود را به فراموشی زده اند . بهتر دیدم این مطلب را دوباره منتشر نمایم. درود بی کران بر روان بزرگ مرد تاریخ ایران امیرکبیر امیر سازندگی ایران.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 10:34  توسط مزدک  | 

مطالب قدیمی‌تر